منشور کوروش بزرگ، منشور حقوق بشر

سپتامبر 27, 2010
استوانه کوروش بزرگ، منشور حقوق بشر

منشور کوروش بزرگ، منشور حقوق بشر

منشور حقوق بشر در نتیجه پیگیری‌های مستمر سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، با تدابیر ویژه امنیتی همراه با هیاتی به سرپرستی ‘جان کرتیس’ مدیر بخش خاورمیانه موزه بریتانیا از فرودگاه امام خمینی به موزه ملی ایران منتقل شد. منشور کوروش برای مدت ۴ ماه در ایران حضور خواهد داشت. این چهار ماه، فرصت مناسبی برای همه ایرانیان علاقمند است تا از این منشور دیدن کنند. این منشور در سازمان ملل نیز بعنوان منشور حقوق بشر مورد ارزیابی قرار گرفته و مورد قبول همه جهان واقع شده است.

منشور کوروش

درباره منشور کوروش

در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲)به هنگام کاوشها در بابل در میان رودان (بین النهرین)، هرمز رسام ، (باستانشناس) استوانهٔ سفالین موسوم به کوروش کبیر را یافت که شامل نوشته‌هایی به خط میخی بود.۴ جنس این استوانه از گل رس است، ۲۳ سانتی‌متر طول و ۱۱ سانتی‌متر عرض دارد و دور تا دور آن در حدود ۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شده‌است.
بررسی‌ها نشان داد که نوشته‌های استوانه در سال ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح به دستور کوروش هخامنشی پس از شکست نبونید (بخت‌النصر) و گشوده شدن شهر بابل، نویسانده شده‌، به عنوان سنگ بنای یادبودی در پایه‌های شهر بابل قرار داده شده‌است. در حال حاضر این لوح سفالین استوانه‌ای در بخش «ایران باستان» در موزه بریتانیا نگهداری می‌شود.
(نسخه‌بدلی از منشور کورش به عنوان کهن‌ترین فرمانِ شناخته‌شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورک نگهداری می‌شود. این کتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).
ازسوی دیگر در سال‌های کنونی آشکار شد که بخشی از یک لوحه استوانه‌ای که آن را از آن نبونبید پادشاه بابل می‌دانستند، پاره‌ای از استوانه کوروش هخامنشی است که از سطر‌های ۳۶ تا ۴۳ آن می‌باشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه ییل(Yale) آمریکا نگهداری می‌شد، به موزه لندن گسیل و به استوانه اصلی پیوست گردید.
متن سخنرانی و کتبیه کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیه‌ای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد.
این لوح در حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه بریتانیا از آن نگهداری می‌شود.

استوانه کوروش

استوانه کوروش

فرمان حقوق بشر کوروش یا استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد می‌شود. کوروش، موسس و آغازگر سلسله هخامنشیان، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی را آزاد اعلام کرد؛ او هیچ گروه انسانی را به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا بازداشت. او تمامی ساکنین پیشین سرزمینها را گرد هم آورده و منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند.
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان منتشر کرد. این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط کوروش هخامنشی در روز تاجگذاری وی منتشر شده، می‌تواند برتر باشد از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع ملی ایشان صادر شده.
اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با بیان و ساختارش بسیار قابل توجه‌است، اما منشور آزادی که توسط کوروش در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر معنویتر میاید.
با مقایسه اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران باستان در آن، باارزشتر نمود می‌کند.
این لوح با عنوان نخستین بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته می‌شود لوح کوروش که پس از تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد. کوروش قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد کرد.
چه چیز باعث شده است تا فرمان کورش به این پایه از شهرت برسد؟
پاسخ این پرسش هنگامی دریافته می‌شود که فرمان کورش را با نبشته‌های دیگر فرمانروایان همزمان خود و حکمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری کنیم.
آشور نصیرپال، پادشاه آشور (۸۸۴ پ‌م.) در کتیبه خود نوشته است:
‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشکر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاکم شهر را به دست خودم زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم.”
در‌کتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (۶۸۹ پ‌م.) چنین نوشته شده است:
‘‘… وقتی که شهر بابِـل را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه‌هایشان را چنان ویران کردم که بصورت تلی از خاک درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم کـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان می‌رفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه‌ها را نیز با خود ببرد.”
در کتیبه آشور بانیپال (۶۴۵ پ‌م.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح کردم … من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم … معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خـدایـان و الـهه‌هـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه‌های مقدسش شدند که هیچ بیگانه‌ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاک آنجا را به تـوبـره کشیدم و به ماران و عـقرب‌ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند.”
و در کتیبه نَـبوکَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (۵۶۵ پ‌م.) آمـده است:
‘‘ … فرمان دادم که صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشکنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـه‌ها را چنان ویران کردم که دیگر بانگ زنده‌ای از آنجا برنخیزد.”
این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستم‌ها و خشونت‌هایی روبرو هستند. هنوز جنایت‌های آمریکا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریکای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفته‌اند. مردم هرگز فراموش نخواهند کرد که در عراق بمب‌های شیمیایی بر سر مردم بی‌دفاع حلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و کودک به وضعی رقت‌انگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سکوت حیرت‌انگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیر‌نظامی و بی‌دفاع شهرها قربانی مطامع ابر‌قدرت‌های امروز و گروهای سیاسی کشور می‌شوند، در حالیکه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماری‌های همه‌گیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج می‌برند. در بوسنی و در کانون اروپای متمدن تنها به انگیزه‌های نژادی مردم و کودکان را بی‌دریغ و دسته‌جمعی به کام مرگ می‌فرستند. در مکه جامه سپید زائران را به سرخی می‌آلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح می‌شمرند.
کشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاح‌های مرگبار کشتار جمعی و بمب‌های شیمیایی و میکربی خود را دیگر مستقیماً بر کاشانه مردم رها نمی‌کنند، بلکه آنها را به بهایی گزاف در اختیار کشورهایی می‌گذاشتند و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخم‌های آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه کنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.
اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حکمرانان امروز جهان، کورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرت‌عملی نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نکرد؛ بلکه او را به حاکمیت ناحیه‌ای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوک (خدای بابلی) دل‌های پاک مردم بابل را متوجه من کرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد. من برای صلح کوشیدم. برده‌داری را برانداختم. به بد‌بختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محل‌ها را گرد آوردم و خانه‌های آنان را که خراب کرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.”
کورش پس از ورود به شهر بابل (در کنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر کرد که قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را که پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد که در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار کورش با یهودیان موجب کوچ بسیاری از آنان به ایران شد که در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد .
با وجود اینکه منشور کورش هخامنشی را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» می‌دانند، اما نوآوری چنین فرمانی از کورش نبوده است؛ بلکه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی که هرگز دستور به غارت و آدمکشی و ویرانی نداده است. و کورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاکان خود، از فرهنگ رایج کشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بکار بسته است. منشور کورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد.
ترجمه کتیبه
بر گردان منشور کوروش هخامنشی نشان داد که نخستین منشور جهانی حقوق بشر را ایرانیان در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بیان نموده و مورد اجرا گذارده‌اند.
تاکنون یکبار در سال ۱۹۷۱ مسئولان موزه بریتانیا این لوحه را به درخواست حکومت ایران به تهران قرض دادند که مخالفت دولت انگلیس با این اقدام سبب بروز تنش میان مسئولان دولتی و موزه بریتانیا شده بود.
در روزگاری که کوروش هخامنشی به نمایندگی ایرانیان، منشور حقوق بشر و آزادی انسان را فرستاد فخر مردمان و شاهان دیگر کشتن، سوختن و ویران کردن بود. متن این منشور چنین است:
«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، پسر کمبوجیه، … آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.
در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.
نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
برده داری را بر انداختم، به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. …
من فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و کسی آنان را نیازارند.
خدای بزرگ از کردار من خشنود شد …
او برکت و مهربانیش را ارزانی داشت.
ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم.
فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی را که بسته شده بود، بگشایند.
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمین خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز در پیشگاه خدای بزرگ، برایم زندگانی بلند خواستار باشند …
من برای همه مردم جامعه‌ای آرام مهیا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.
من به تمام سنتها، و ادیان بابل و اکد و سایر کشورهای زیر فرمانم احترام می‌گذارم.
همه ی مردم در سرزمینهای زیر فرمان من .در انتخاب دین، کار و محل زندگی آزادند.
تا زمانی که من زنده ام هیچکس اجازه ندارد اموال ودارایی های دیگری را با زور تصاحب کند.
اجازه نخواهم داد کسی دیگری را مجبور به انجام کار بدون دریافت مزد کند.
هیچکس نباید به خاطر جرمی که اقوام یا بستگان او مرتکب شده‌اند تنبیه شود.
من جلوی برده داری و برده فروشی از زن و مرد را می گیرم و کارکنان دولت من نیز چنین کنند تا زمانیکه این سنت زشت از روی زمین برچیده شود.
شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.»
در این لوح استوانه‌ای، کوروش پس از معرفی خود و دودمانش بیان می‌کند، که چگونه آرامش و صلح را برای مردم بابل و کشور سومر به ارمغان آورده، و پیکر خدایانی که نبونید از نیایشگاه‌های مختلف برداشته و در بابل گردآوری کرده بوده را به نیایشگاه‌های اصلی آنها در میان‌رودان و غرب ایران برگردانده است. پس از آن، کوروش می‌گوید که چگونه نیایشگاه‌های ویران‌شده را از نو ساخته و مردمی را که اسیر پادشاه‌های بابل بودند به میهن‌شان برگردانده است.
حقوق بشر در ایران باستان
نخستین اعلامیه حقوق بشر در جهان ، درایران باستان و در زمان کوروش هخامنشی ، صادرشده است . کوروش ذوالقرنین دراین منشور ، برده داری را ممنوع اعلام کرده و به بازگرداندن همه اسیران و بردگان به سرزمین های متبوعشان ، دستورداده است . با مطالعه بخشهایی از این اعلامیه که به هنگام فتح بابل از سال ۵۵۰ سال قبل ازمیلاد صادر شد می فهمیم که کوروش دست به سنت شکنی زده و ازشیوه مرسوم آن زمان که اعمال سیاست زمین سوخته و قتل عام مغلوبین بوده احتراز می کند و می گوید :‹‹ سپاهان من ، بدون مزاحمت ، درمیان شهر بابل حرکت کردند من به هیچ کس اجازه نمی دادم که سرزمین سومر واکد را دچار هراس کند … من احتیاجات بابل وهمه عبادتگاههایش را درنظرداشتم ودربهبود وضعشان کوشیدم . من یوغ ناپسند بابل را برداشتم ، خانه های مخروبه آنان را آباد کردم ، من به بدبختی های آنان ، پایان بخشیدم .‹‹ درعصر داریوش هخامنشی نیز شاهد یک قانون جامع هستیم که به ‹‹ دادنامه داریوش ›› شهرت یافته است .
سلسه مقرارت آیین زردشت – که وندیداد نامیده می شود . – مبتنی برهمین دادنامه است . یکی ازمظاهر حقوق بشر دردوران هخامنشی ، بردباری مذهبی است . داریوش ، دادگری وعدالتخواهی را به بهترین شیوه درزمان خودش برقرار کرد ودراین میان ، ازدادرسان ویژه مسائل دشوار حقوقی یاری می جست . اوقانون اساسی کشور را برمبنای بردباری دینی ورعایت حقوق اقلیتهای مذهبی ، تدوین کرده بود ودرنگارش این قانون، آداب ورسوم وسنتها وقوانین ومقرارت ملل مغلوب را تاجایی که به کیان امپراتوری هخامنشی لطمه نمی زد ،لحاظ کرده بود .
اوبرای اجرای هرچه بهترقانون اساسی ، شورایی متشکل از دادرسان خانواده هخامنشی وموبدان را مسؤول نظارت براجرای قانون قرار داده بود . این شورا،گزارشهایی را که ازشهر بانان وایالتهای امپراتوری اخذ می کرد به اطلاع او می رسانید . به این ترتیب راه برهرگونه اعمال تبعیض نژادی مذهبی ، بسته می شد وکلیه ملل مغلوب باوجود تفاوتهای نژادی ، مذهبی ، زبانی و… باهم داشتند ، تحت لوای امپراتوری هخامنشی ، درصلح وصفا به سرمی بردند واین مرهون سیاست تبعیض زدایی حکمرانان وقت بوده است .
قرنها بعد است که دراعلامیه حقوق بشر، چنین حقی برای انسانها به رسمیت شناخته شده است . درماده دوم این اعلامیه آمده است :‹‹ هرکس می تواند بدون هیچ گونه تمایز ، مخصوصا از حیث نژاد ، رنگ ، جنس ، زبان ، مذهب ، عقیده سیاسی یا هر عقیده دیگر وهمچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هرموقعیت دیگر ، از تمام حقوق وکلیه آزادی هایی که دراعلامیه حاضرذکر شده است ، بهره مند گردد. به علاوه هیچ تبعیضی به عمل نخواهد آمد که مبتنی بروضع سیاسی ، اداری ، قضایی یا بین الملل کشور یا سرزمینی باشد که شخص با آن تعلق دارد . خواه این کشور ، مستقل ، تحت قیمومت یا غیر خود مختار بوده یا حاکمیت آن به شکلی محدود شده باشد .
درعصر هخامنشی ، حق پناهندگی افراد به کشورها ، مراعات می شد . ماجرای پناهندگی ‹‹ تمیستوکل ›› سردار بزرگ یونانی به دربار اردشیر هخامنشی نمونه ای از اعمال اصل رعایت حق پناهندگی اتباع کشورهای بیگانه است که درماده ۱۴ اعلامیه جهانی حقوق بشر برآن تأکید شده است : هرکس حق دارد دربرابر تعقیب ، پناهندگی جست وجو کند ودرکشورهای دیگر ، پناه اختیار کند .
رعایت حقوق اجتماعی افراد ، یکی دیگر از نمونه های تضمینی حقوق فطری انسانها وتوجه به حقوق بشر دراین دوران است . دراسناد به دست آمده از تخت جمشید درلوح های معروف به الواح گنجینه ، پرداخت مزد کارگران ذکر شده است وحتی برای کارگران ، تسیهلات ویژه ای مانند مرخصی زایمان وجود داشته داشتند وحتی برخی مشاغل مانند کارگاههای خیاطی ، زنان سرگروه کارگران مرد و زن ، بوده اند. قرنها بعد است که درماده ۲۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر ، برشرایط منصفانه ورضایت بخش برای کار ورفع تبیعض افراد در اخذ اجرت مساوی درمقابل کار برابر ، تأکید شده است .
تیترآنلاین

نماد فروهر

سپتامبر 27, 2010

همانگونه که هر کشوری  پرچمی دارد و یا هر شرکت، سازمان یا گروه برای شناسایی و همبستگی بهتر افرادش و بر اساس  کارشان نماد یا علامتی را برمی‌گزینند، دین‌ها و مذاهب نیز بنا براقتضای مکانی و زمانی و برای همبستگی  و شناخته  شدنشان، از سمبل یا نمادی  بهره می گیرند و این نماد و سمبل علاوه بر این که سبب همبستگی  افراد آن گروه است، مورد احترام ایشان نیز هست. برای نمونه پیروانِ دینِ مسیحیت از نماد یا نشانِ صلیب بهره می‌گیرند، با دانایی از این که صلیب  برگرفته از علامتِ  خورشید در دورۀمیتراییسم است.  پیروان  یهود، ستارۀ شش پر یهودا را  که برگرفته از پرتوِ خورشید می باشد، به‌عنوانِ سَمبُلِ دینیِ خود برگزیده‌اند.
زَرتُشتیان نیز از  نَماد  فِرَوَهَر بهره می گیرند و با اندیشۀ  نیک می‌دانند که در این نماد،  بسیاری از  اندیشه‌ها و گفته های نیک اشوزَرتُشتنهفته است؛ همبستگی، برابری زن  و مرد، احترام به مقامِ بشریت، دادگری،  آبادانی، پاکیزه نگهداشتنِ  زمین، محیط  زیست و دیگر نیکویی ها، پاک نگهداشتنِ جسم و روان و دوری  گزیدن از کژی‌ها نمونه‌هایی از این اندیشۀ والا و ارزشمند است. این نقش در همۀ مکان‌های سپندینه، رسانه های گروهی زرتشتیان و یا با هر فرد نیک نهاد دیده می شود.
بیانِ نِگاره (نقش)  فِرَوَهَر

روشن تر و نیک تر بدانیم سَمبُل و نَماد  فِرَوَهَر شامل سه پَند نیک: اندیشۀ نیک، گفتار نیک و کِردار نیک برای پیروانِ کیش اَشو زَرتُشت است.

فروهر نماد آیین زرتشت

1) نِگاره فِرَوَهَر از سر تا سینه،نقش پیرمردیست  که  تجربه، جهاندیدگی  و داناییِ  پیرانِ دانا و باخِرَد را می نمایاند.
۲) دستِ اَفراشته به سمت بالا، نشانۀ ستایش به درگاهِ آفریدگار و والامَنشی و بالا اندیشی است.
۳) حلقۀ دایره ای که در دستِ  پیر مرد قرار دارد، نشانۀ پیمان با  پروردگار و همبستگی هاست.
۴) بال های گشوده، نشانۀ اَندیشه، گفتار و کِردارِ نیک است که  با پیروی از آن، بشر به  کمال می رسد و  نیز نشانۀ برابری هاست. خط های روی بالِ فِرَوَهَرهم نشانۀ از سی و سه اَمشاسپندان (نام فرشتگان) می باشد.
۵) حلقۀ میانِ نگاره، نشانۀ بی پایانی روزگار، و برگشتِ رفتار و کردار آدمی به خود اوست.
۶) دو رشتۀ آویز، یکی در سمتِ راست، نماد سِپَنتا مِینوبه چَم (به معنا)، مقدس، راهنمایی  به نیکویی ها، اندیشۀ نیک  و سازندگی است و دیگری درسمتِ چپ نماد اَنگِرَه مِینو به چَم (به معنا)، اهریمن، راهنمای بدی و مظهرِ شَرّ و فساد و پَلیدیست. این دو رشتۀ  آویز به چم (به معنی) دو نیروی متضاد نیکی و بدیست، که  در نهادِ آدمی وجود دارند و نشانه‌ای برای مبارزۀ  همیشگی  و درونی  برای سازندگی‌هاست.
۷) دامندر سه ردیف در پایینِ نگاره، نشانۀ بداندیشی،  بد گفتاری و بد کرداری است  که در پایین قرار دارند، به‌این چم (معنی)، که بدی ها باید به زیرِ پا افکنده شوند.
۸) فَرتورِ(عکس) فِرَوَهَر،رویش به سمت راست (نه چپ) است که سوی راست همان سوی خاور (شرق) است که به چمِ (به معنا) روشنایی، راستی، پاکی و شادی است.
واژۀ فِرَوَهَر از دو واژه فِرَه به چمِ «پیش رو»، ووَهَر به چمِ  «بَرَنده و کِشَنده»تشکیل شده است و  به چمِ (به معنایِ) «پیش بَرندۀ جوهَرِ تن و روان» است که بشر را بسوی پیشرفت  و رسایی و جاودانی  رهبری می کند.
فِرَوَهَر یکی از بخش‌های  پنج گانه وجودِ بشر (تن و روان، جان، وجدان  و فروهر) است و فِرَوَهَر در حقیقت ذرّه‌ای از پرتوِ اَهورایی (یزدان) است که در وجودِ بشر نهاده شده است.
این اثر از دوره هخامنشیان باقی مانده است  و بَر سَردرِ بنایِ تاریخیِ کهَن تخت جمشید به نام کاخِ  سه دروازه نقش بسته است. این نگاره را که در پاسارگاد و نقش رستم نیز حَکّ شده است،برخی به اشتباه اَهورامَزدا  می نامند.
زرتشتیان نیک اندیش و باورمند به گفته‌های  خردمندانۀ  اَشو زَرتُشت (زرتشت پاک)، نَقش فِرَوَهَر را که قدمتی بس طولانی دارد، سالهای سال است که به عنوانِ نماد یا نشان برای خود برگزیده اند.  برخی از خوش باوران و نیک نهادان، نیز که آشنا به  کار بُرد نمادِها و یا نمادِ  فِرَوَهَر نیستند و آن را فقط  زیبا  و دلنشین می پندارند، با این تصورکه از نژادِ آریایی هستند،از آن استفاده می کنند. بدون توجه به این که در سرزمینِ باستانیِ ایرانِ آریایی نژاد، نژادهای گوناگونی چون آشوری ها، کلدانی ها  و مادها  و دیگر نژادها  زندگی می کردند که پس از گذشت  زمان، هنگامی که آنان نیز به  دین یا مذهبی پایبند شدند، نمادِ آن دین ها را برگزیدند.
در طی دوره‌های طولانی در تاریخ این سرزمین،  گهگاهی خراشی  بر کشور اَهورایی وارد شده، ولی برای همیشه نقشِ فِرَوَهَر پاک  در فرهنگ این سرزمین، درخشان و ابدی باقی خواهد ماند. با توجه به اصل این نماد یا آرم، بهتر است با رعایتِ به‌جا و احترام به  قوانین و نمادهایدین زرتشتی و دین های دیگر، دین و فرهنگ خود را بهتر بشناسیم و آن را پاس بداریم.
با اندیشۀ نیک ، گفتار نیک  و  کردار نیک
شوالیه هنر پری چهر  نام دار  فریدونی
فروردین / ۱۶ / ۱۳۸۹ =  آپریل / ۵ / ۲۰۱۰
کالیفرنیا -  پالم دل

دروغی بزرگ درباره ملتی بزرگ

سپتامبر 27, 2010

فیلم ۳۰۰ را که بتازگی ساخته شده وبه نمایش درآمده نه جدیدترین حمله فرهنگی بود که از غرب شود ونه آخرین آنها خواهد بود اما این بار سمت فلش این حمله به ایران یکی از کانونهای چندین هزار ساله تمدن وقدرت است که طی قرونی پرچمدار پیشقراول توسعه فرهنگ وعلم وادب بوده است ودر این برخورد کماکان ایران نقشی جدی ایفاء می کند .
از آنجائی که کانون مقابل ایران همیشه خود را وارث فرهنگ وهنر یونان معرفی می کند مجبور است در اینگونه مواقع از این قالب با ایران مقابله کند.وساخت این فیلم در همین راستا می باشد. نقاط ضعف و اهانت های این فیلم به ایران وایرانی بحدی گسترده است که ناچار هستیم در این مقال بدان بپردازیم .در زمانی که حوادث این فیلم می گذرد (قرن ۵ قبل از میلاد) ایران تنها قدرت بزرگ آن روزگار بود و دامنه قدرتش شامل تمامی تمدنهای بزرگ وشناخته شده آنروزگار (سند، ماد، بابل، آشور، ایلام، دریانوردان فینیقی، هیتی ها، مصر، حبشه، لیدیا ویونیه) می شدکه خود این تمدنها دهها ملت وفرهنگ را درخود داشتند. قدمت این امپراتوری نوپا با ملتی آزاده وشریف (ایرانی وآریایی معنی شریف وآزاده می دهد) ریشه در تمدنی ۵۰۰۰ ساله در فلات ایران ودر همین حدود در خارج از فلات آن داشت. ماجرای فیلم بر پایه جنگ های “مدیک”(مادی =ایران ویونان) رخ میدهد .زمان آن ۴۸۰ قبل از میلاد وعزیمت ایران از تنگه ترموپیل برای تصرف آتن می باشد. ارتش اسپارت راه این تنگه را می بندد وارتش خشایارشا در پشت این تنگه معطل می شود و پس از نبردی خونین با کشته شدن اسپارتها راه برای تصرف آتن باز می شود. نبرد خونین بوده طوریکه آرسام برادر جنگجو و مبارز خشایارشا کشته می شود. اما جزئیات نشان نمی دهد که هیچ شباهتی با ماجرای فیلم مذکور داشته باشد. ما از جهت متفاوت این فیلم را بازنگری می کنیم تا خواننده خود قضاوت بر بطالت آن نماید.
دیدگاه اخلاقی واعتقادی
فیلم سراسر نشان دهنده این است که ایرانیان خرافه پرست، مستبد، مخالف با آزادی، دارای تمایلات امپریالیستی می باشند. هیچ منبعی نشان نمی دهد که ایرانیان درکفر بوده وخدایی واهی مثل خشایارشا داشته باشند واوخود را بنده مهر ویا اهورمزدا (خدای نامیرا ونادیدنی) می دانسته است –طبق کتیبه های یافته شده از وی- نام اهورمزدا را با تاکید آورده اند واو را خدای بزرگ نامیده اند. در حقیقت آنها پیرو یکی از پیامبرانی الهی بوده اند (زرتشت)که صاحب کتاب بوده است. ایرانیها سابق آیین باستانی خود از بت پرستی گریزان بوده اند وبه مللی که اصنام و هیاکل سنگی، مفرغی وطلایی را خدا متصور می نمودند به دیده بد می نگریسته اند. ایشان خدایی را می پرستیده اند که در اعلی بوده ودیده نمی شده است. برای ایرانیان مضحک بود که خدا لخت وعور ومجسم باشد به همین علت شاید الهه ها وخدایان مادی ملل دیگر ویونانیان را سرنگون کرده باشند.آنها در هوای باز عبادت میکردند ولی گاه بر طبق شعار تساهل در امور دینی –طبق استوانه کورش یا منشور آزادی –ملل دیگر را در امور دینی –اجتماعی خویش آزاد                      می گذاشتند.
از دید ایشان شاه شاهان یا خشایار شا نماینده اهورمزد در زمین –ونه خود خداوند- بوده که مجری احکام وی بوده است و از آنجا که فره ایزدی همراه ایشان بوده به شاه احترام زیادی می گذاشته اند. دراین فیلم خشایار شا را شاهی نشان داده اند که خود را خدا نامیده وهمه را عبد وبنده خود کرده است آیا این جز قلب تاریخ وتمدن است.
آزادی و آزادیخواهی از منظر دو  فرهنگ
فیلم منادی این است که ایرانیان مخالفان آزادی بوده (وهستند) و هزار !!ملت را به بند کشیده وبه مسلخ فرستاده اند وحال قصد دارند مرکز آزادیخواهی جهان آنروز !! اسپارت ویونان را به بند آورند.
کمتر آگاهی در دنیا است که نام “استل کورش”یا استوانه کورش را نشینده باشد. د رقرن ۵ قبل از میلاد پس از آنکه کورش کبیر (که خود یک پیامبر بود) بابل مرکز بزرگ تمدن میانرودان را با آرامش تصرف نمود دستور آزادی ملل در بند بابل – منجمله یهودیان – را صادر نمودو اعلامیه ای خطاب به همه ملل صادر نمود که محتوای آن باعث افتخار همه ایرانیان است که در قرن ۵ قبل از میلاد و درحدود ۲۶۰۰ سال پیش ایران اولین اعلامیه حقوق بشر را صادر کرده است. از آن جمله گفته است …
هنگامی که من بی جنگ وستیز وارد بابل شدم …فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند وبی دینان آنان را نیاز دارند… این آزادی در عقیده ریشه درتمایل به آزادی راستین دارد ایشان وشاهان وفرماندهان دیگر ایرانی با ورود به هر کشوری دستور می دادند که به اعتقادات وحدود مردم احترام گذارده شود تا حدی که بعضی از رسوم ملل را که با اعتقادات شخص ایشان تناقض داشت (مثل احترام به گاو مقدس در مصر) بجا آوردند.
این احترام تا به حدی بود که آزادگی، تهور و دلیری را ایرانیان نزد هر ملتی حتی دشمنان خویش والا می شمردند چه بعد از نبرد ترموپیل خشایار شا با آنکه می توانست براحتی بعد از آتن اسپارت  را (که اینک ارتش آماده وفرمانده نداشت) تصرف کند به پاس دلاوری ایشان دستور ممانعت از حمله به اسپارت را صادر کرد. ملتهای تابعه ایران هیچگاه در بند نبودند وهر عید نوروز برای شاه شاهان هدایایی (ونه باج ) می آوردند وطبق مراسم زیبایی یکایک به ایشان تقدیم می کردند. این آزادی تا محدود باعث شد چند ملت منجمله مصر ساز جدایی سر دهند وبرای مدتی از ایران جدا شوند. از سوی دیگر حتی طبقاتی فرو دست در آن زمان از حقوق یک فرد به تمام معنی برخوردار بودند. طبق محتوای الواح گلی مکشوفه درتخت جمشید  تعداد زیادی از آن در دانشکاه شیکاگو به رسم امانت! مانده است برای هر کارگر وخدمتکاری مزدی خاص تعریف شده بوده ومتناسب با وضعیت آنان از حقوقی متناسب برخوردار بودند و وضعیت مشابه با آنچه درمورد کارگران وکنیزان در مصر آشور وحتی یونان دیده می شد در ایران نبوده است. حتی برای زنی که ازطفلش نگاهداری می کرده است مزد دوران نگاهداری از طفل جداگانه پرداخت می شده است. بعضی از اشخاص ملل تابعه می توانسته اند به راحتی با شاه شاهان سخن بگویند که در میان آنها دموکلس طبیب یونانی وچند تن دیگر بودند که با وجود عادی بودن موقعیت اجتماعی اشان از صمیمیت و رابطه خوبی با بزرگان هخامنشی برخوردار بوده اند. این احترام به آزادی و برابری افراد در نهاد و ریشه فرهنگی ایرانیان بوده است. نوع تابعیت ملل نه با اسلحه بلکه با اعلام اطاعت و همداستانی بوده است نه با ویرانی و سلب اعتقادات و آثار و فرهنگ و اقتصاد. اما در کشورهای دیگر مطلقا چنین نبود. حتی در یونان که عده ای مهد دموکراسی می نامندش آنچه را احزاب تعیین می کردند مشی وروش سایرین می بود. در اسپارت و سایر دولت شهرها که مطلقا از آزادی خبری نبوداسپارت گروهی از بندگان را داشت که غالبا اسرای جنگی بودند و در زمان های متفاوت در بدترین شرایط به کار گمارده می شدند. یعنی ایشان ۲ طبقه محروم از حقوق اجتماعی وآزادی “بیگانگان”و”بردگان” را داشتند. ایشان جوانان را به دزدی راهزنی وآشنایی با خشونت های آنرا تشویق می کردند .
خشونت وگرایش شدید به آن برای برتری فضیلت محسوب میشد. اگر پیروی از چنین قوانین را فضیلت بدانیم براستی اسپارتیها در این فضیلت مقام شایسته ای دارند!! خشونت مفرط، هرزگی، درندگی وشلاق ترس که به واقع در دست آنان بود تنها امتیازی بود که آنانرا مایه هراس دولت شهرهای دیگر یونان نموده بود و در قیاس با فضیلت هخامنشی ایران ما نوع آزادی را بخوبی از دو منتظر احساس می کنیم.
پوشاک وسیمای ایرانیان دوران هخامنشی
آنچه ما را متعجب وشوکه می کند دیدن ایرانیان فیلم به شکل اقوام سیاهپوست افریقایی می باشد. بویژه شخص خشایارشا با آن حلقه ها وزنجیرهای فراوان ولخت وبدون پوشش کافی چنانچه حتی به تصویرهای کشیده شده برروی سفالینه های یونانی قرن پنجم وچهارم مراجعه کنید (منجمله گلدان سفالینه پیدا شده در آپولی ناپل –ایتالیا که در بار داریوش کبیر را با شکوه فراوان چهره های پرجذبه و البسه زیبا به تصویر کشیده است) خواهید دید ایرانیان بسیار به یونانیان شبیه بوده اند. ایرانیان از اقوام مهاجر آریایی از شاخه های هندواروپایی بوده اند که ویژگی های نژاد فققازی را داشته اند وسفید پوست بوده اند. ایشان البته با اقوام بومی در آمیخته اند اما هرگز چنان عجیب چهره نبوده اند. ناگفته نماند که اقوام سیاه مثل حبشی ها و لیبیائیها در میان سپاه ایران بوده اند اما تعداد وجمعیت آنها بسیار کم بوده است. ایرانیان عصر هخامنشی بسیار دارای چهره گیرایی بوده اند و چهره را می آراستند وموها را به اشکال زیبا در آورده وچشمان را سرمه می کشیدند. ایرانیان در آن عصر چهرهای بسار گیرا ودلنشین داشته اند. اینان فرزندان اقوام سلتی بودند که سه شاخه انشعابی آن یونانیان، هندیان وایرانیان بودند به ویژه شباهت بین ایران ویونان زیاد بوده است. حال چرا باید اینقدر چهره ایرانیان عجیب غریب وغیر عادی باشد که تا حدی تنفر بیننده را برانگیزد. غیر این نیست که هدفی در این مسئله نهفته است و آن موازات قرار دادن بی فرهنگی و ضد آزادی بودن ایرانیان با چهره هایی خوفناک وتنفر برانگیز ایشان است، که نهایتا باعث انزجار بیننده شود. تمام کتیبه ها، نقاشی ها وحکاکی های روی مواد مختلف ودال بر شکیل بودن ایرانیان وشباهت تام آنان با برادان همخون یونانی اشان دارد. همانگونه که سارمات ها در رومانی، سکاها در آسیای میانی وشمال قفقاز وباختریها، قندهاریها، هراتیها در افغانستان کنونی با ایشان داشته و دارند. البسه ایرانیان بجز مواردی بسیار اندک (مانند تیراندازان)کوچکترین شباهتی با سواران ایرانی ندارد. اینهمه نوشته از هرودوت،گزنفون و پلوتارخ از چهره والبسه ایرانیان است. این البسه عجیب که گاه مانند لباس جنگجویان سامورایی می باشد بر چه اساس انتخاب شده            است؟!؟!
ایرانیان لباسهای زیبایی داشته اند که با طرحهای زیبا ومتنوع بوده است.کلاه تیار (میثر) بر سر می نهاده اند وگاه کلاهخودی آشوری یا شبیه آن را همراه داشته اند. زرهی با فلسهایی شبیه فلس ماهی داشته اند شلواری چرمی به پا می نموده اند و چکمه ای زیبا و قداره ای شکیل بر پهلو می بسته اند. یک سپر بیضی مانند دو نیزه وشمشیری مورب بر خود می آویخته اند. تصاویر موجود نمایانگر عمق تفاوت البسه بازیگران با چهره واقعی ایرانیان است. اما جالبترین بخش آن چهره خشایارشا است. مردی بدون مو سیاه پوست با حلقه ها و زنجیرهای بر بدن که چهره و رفتار وسکناتش شبیه رهبران قبایل افریقایی است. اما خشایارشا حقیقی غیر از این بوده است، مردی بلند قامت با چهره ای زیبا طبق روایات یونانیان که زیباترین مرد آسیا شمرده شده است. چرا او فرزندآتوسا دختر زیبای کورش کبیر و داریوش کبیر بوده است. حتی اسکندر در با ملاقات مجسمه سرنگون او از عظمت او خصال او با مجسمه صحبت می کند. لباسهای ارغوانی بسیار گرانقیمت، تیارای بلند با جواهری و سنگهای قیمتی و طلا و نقره کمربند و پاپوشش زرین، عصای سلطنتی طلایی بر تختی طلایی. تخت خشایارشا فیلم مثل ومانندی ندارد !! یک سر ستون عجیب با پلکان که تخت شده است. حالیکه تخت خشایارشا در نقوش تخت جمشید نقوش مشابه کرارا تصویر شده است
مقایسه روحیه جنگجویی ایرانیان ویونانیان
یونانیان (اسپارتها) فیلم بطرز عجیبی مانند کابوهایی هستند که شکل وشمایل اسپارتی بخود گرفته اند. اما ایرانیان از آن سو مثل انبوه سرخ پوستهایی هستند که فریادکشان و بدن تهور از روی –با عرض پوزش-بلاهت جان میدهند. یعنی لئونیداس اینقدر استراتژی نمی دانسته ونادان بوده که برود وسنگرهایش را رها کند و روبروی خشایارشا دستجمعی خودکشی کند. این خارج از عقل نمی باشد؟ از آن سو ایرانیان حتی اندک بهره ای از عقل و تهور نبرده اند. مورخان یونانی درباره تهور ودلاوری ایرانیان نوشته اند”هرودوت پارسها مادها وسکاها خوب می جنگیدند واین عده اگر اسلحه خوب میداشت کافی بود برای اینکه جنگ با بهره مندی خاتمه یابد “  …یا درجدال پلاته….”جنگ سخت مدت مدیدی در نزدیکی معبد سرس دوام داشت وپارسی ها مدتی پافشردند …پارسی ها نیزه های یونانی ها را از دست آنها گرفته می شکستند”… پارسیهایی که اطراف مردونیه یکی از فرماندهان خشایارشا بودند. فشاری سخت به یونانیها می داند وسوار اسبی سفید بود وخود شخصاً با هزار نفر سپاهی زبده پارسی می جنگید وتا او زنده بود پارسیها در مقابل لاسدمونی ها پافشره مردانه جنگیدند وعده زیادی از آنها را کشتند..”این شجاعت که از دهان هرودوت دشمن ایرانیان برآمده چرا انعکاس در فیلم نداشته است. ایرانیان حتی ازشجاعت برتر از یونانیان اند واگر مغلوب شوند بدلیل تکیه آنها به فرماندهان و اسلحه ضعیفتر آنها است. حالی که در این فیلم عده ای سپاه انبوه بدلیل تعداد زیاد غالب می شوند وخبری از آن برنامه های باشکوه درخشنده خشایارشا وفرماندهان او نیست. نوع آموزش جنگی ایراینان دقیقا سختر از اسپارتها بوده منتها با بایه های اخلاقی. ایرانیان از ۱۵ تا ۵۰ سالگی موظف بودند که همیشه آمادگی خود را برای رزم حفظ کنند. ایشان را هر روز صبح زود ا زخواب بیدار می کردند و  ۷ کیلومتر از سیلابها، دشتها وارتفاعات عبور می دادند در حین اینکه آوازی را می خواندند. جوانان را وادار می کردند که حیوانی وحشی (مثل گراز ،گرگ وامثال آن) را شکار کنندتا روحیه شجاعت ایشان  فزونی یابد. ایشان تمرین رزم با انواع سلاح نیزه شمشیر تبر و بویژه تیر وکمان را در برنامه خویش داشتند. ایرانیان بویژه نیزه پرانان وکماندارانی بس ماهر بوده اند برترین ایشان “بی مرگان “یا جاودانان “بوده اند که هماوردی نداشته اند. مهرهای باقی مانده نشان می دهد که چگونه ایشان انواع دشمنان ایران بویژه مصری ها و یونانیان با یک ضربت ایشان از پای درآمده اند. داریوش در نقش رستم می گوید”نیزه مرد پارسی (به مسافتهای) دور (از میهن) رفته وخواهی دانست که مرد پارسی دور با دشمن پارسیان جنگ نموده است”. نیزه مرد پارسی (ایرانی)که با قوت، دلاوری وشجاعت در ترموپیل با شمشیر وسپر اسپارتها تصادم پیدا کرده به یک شجاعت یک طرفه تبدیل شده است. ایرانیان در ترموپیل شجاعتی زائد و الوصف از خود بروز دادند، حالی آنکه موقعیت طوری بود که نیروی سازماندهی شده نمی توانست کار و عملیات کند. بنابراین شرایط اسپارتها برتر بود و ایشان از نیروی نه چندان کمتر خود حداکثر بهره را بردند و ارتش ایران را مدتی متوقف کردند. این نوع رزم که در فیلم نشان داده می شود بیشتر شبیه شوخی می ماند. در حالیکه سپاه غرق آهن پارسی آنها را در احاطه دارد مانند فیلمهای تخیلی و امثال آن جنگجو، چرخان قبل از هر عملی سربازها را به تعداد زیادی از کار می اندازد. این اغراق فیلم را به مسخره ترین نوع فیلمهایی از این دست تبدیل نموده است. ماهرترین رزمنده عهد تاریخی حداکثر همزمان می توانست هر شرایط مسلط با ۴-۸ برابر خود مقابله کند اما باوجود تعداد سربازیهای که مکررا وارد می شدند چگونه این نوع جنگ قابل تحلیل است ؟!
جمع بندی
فیلم ۳۰۰ بی شک بدون منطق، بدون تحلیل، بدون تحقیق عامداً به این شکل ساخته شده است. برای خوار و تحقیر نمودن فرهنگ، تمدن و ماهیت اخلاقی اعتقادی واندیشه ایرانیان آنهم به بدترین شکل ممکن. هر فرد مطلعی متوجه خواهد شد این فیلم در شرایطی ساخته شده که ایرانیان طبق تمام قرون پیشقراول فرهنگ و علم و هنر بوده اند و از سویی خصومتهای غرب با ایران که در هر قرن یک کشور وارث آن بوده است موجب این هجوم سینمایی بوده است. اما نکته جالب در اینجا نهفته است که متاسفانه ما با ابزار آنها با آنها مقابله نمی کنیم و لازم است که دوستان در حد توان خود چهره واقعی تمدن کهن ایران را به جهانیان نشان دهند. هر قدر هزینه در این امر صرف شود کم خواهد بود.
این جمله داریوش کبیر بهترین یاد آوری در حق سازندگان این فیلم سراسر دروغ وتهمت است
“آنچه راست است آن آرزوی من است. من دوست مرد دروغگو نیستم .”
نویسنده : فرامرز توکلی- کارشناس تاریخ و آثار تاریخ

سلسله ساسانیان و عشق

ژوئیه 11, 2010
بخش اول :
آیا شگفت آور نیست که سلسلۀ ساسانی با عشق بر سر کار آید، ادامه اش از عشق باشد و پایانش با عشق. شاهنامه که تاریخ داستانی ایران است چنین گواهی می دهد.
چشمۀ اوّل:
به روایت کتاب فردوسی ، اردوان، آخرین شاه اشکانی کنیزکی دارد به نام گلنار که آرام جان اوست. این دختر چنان زیباست که اردوان هر صبح که از خواب بر می خیزد، باید چشم به روی او بگشاید تا روز بر او فرّخ شود. دیدار او را به شگون می گیرد. در همین زمان، اردشیر، پسر بابک ساسانی، جوانکی است که به صورت تبعیدگونه یا گروگان در دربار اردوان به سر می برد. گلنار به این جوان دل می بندد، و سروسرّی عاشقانه میان این دو پدید می آید. اردوان اخترشناسان را فرا می خواند تا آیندۀ او را پیشگوئی کنند. آنان می گویند که بنده ای از درگاه او فرار خواهد کرد و پادشاهی را از دست او خواهد گرفت. کنیزک که محرم راز پادشاه است، این پیشگوئی را به گوش اردشیر می رساند. اردشیر می اندیشد که: این بنده چرا او نباشد؟ و آمادۀ فرار می گردد. 

آنگاه به کنیزک پیشنهاد می کند که با او همراه شود، و او می پذیرد. کنیزک که گنجور پادشاه است و کلید خزانه را در دست دارد، درِ خزانه را می گشاید و زرها و گوهرها را برمی دارد، و شبانه، به همراه جوان بر دو اسب به سوی فارس روانه می شوند. روز بعد، اردوان چون از خواب بیدار می شود، بر خلاف رسم هر روزه، دختر را در برابر خود نمی بیند. سبب را می پرسد. جستجو می کنند و می بینند که او و ارد شیر راه فارس در پیش گرفته اند. اردوان بی درنگ به دنبال آنها می تازد، ولی بیهوده است. اردشیر از دسترس آنها خارج شده است. به قول سعدی: عشق بچربید بر فنون فضائل! اردشیر به فارس می رسد و کنیزک که تجسّم زیبائی و نیکبختی است به همراه اوست. در نبردی که میان اردشیر و اردوان درمی گیرد، پادشاه اشکانی شکست می خورد و بدینگونه سلسلۀ ساسانی سربرمی آورد. در همین زمان، اردشیر، پسر بابک ساسانی، جوانکی است که به صورت تبعیدگونه یا گروگان در دربار اردوان به سر می برد. گلنار به این جوان دل می بندد، و سروسرّی عاشقانه میان این دو پدید می آید.

چشمۀ دوّم:
و آن مربوط به شاپور دوم ساسانی، معروف به «ذوالاکتاف» است. موضوع باز می گردد به جنگ میان ایران و روم که از آغاز دورۀ پارتی تا پایان عصر ساسانی نزدیک نهصد سال به تناوب ادامه داشته است. شاپور خامی به خرج می دهد و می خواهد شخص خود در کسوت یک بازرگان به روم برود و نیروی جنگی رومیان را برآورد کند. در روم نیز برحسب اتّفاق یک فراری ایرانی در دربار قیصر است که شاه را باز می شناسد و آن را به گوش قیصر می رساند. بدیهی است که شاپور را دستگیر می کنند. قیصر دستور می دهد که او را در لای یک چرم خر بگذارند و بدوزند و آنگاه در یک سیاهچال بیندازند.
سپس رومیان با دستگیری شاپور، چون کشور را بی سرپرست می بینند به ایران لشکر می کشند و قتل و غارت بسیار به بار می آورند. از حسن اتّفاق، این بار نیز نگهبان شاپور کنیزک زیباروئی است که اصل ایرانی دارد. این دختر دلبستۀ شاپور می شود و درصدد بر می آید که راهی برای رهائی او بیابد. چارۀ کار چنین اندیشیده می شود که هر روزه مقداری شیر داغ، به عنوان غذا، برای شاپور درخواست کنند و آن را به زیر چرم خر بریزند، تا بتدریج نرم شود و تن را رها کند. چنین می کنند و پس از پانزده روز، چرم جدا می گردد و شاپور از میان آن بیرون می آید.

روزی که یک جشن ملّی در روم برپاست و همۀ مردم برای تفرّج از شهر بیرون رفته اند، شاپور و کنیزک بر دو اسب می نشینند و به سوی ایران راه فرار در پیش می گیرند.

شاپور به ایران می رسد، لشکر گرد می آورد و به روم می تازد. این بار قیصر اسیر می شود و به زندان می افتد، تا در آنجا زندگیش به سر رسد. رومیان در تازشی که به ایران کرده بودند و کشتار و خرابی بسیار به بار آورده بودند، مجبور می شوند که غرامت سنگینی به ایران بپردازند.

زبان مادی

ژوئیه 11, 2010

قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاکان باستانی ما باقی است «نُسک های اَوسْتا» است که شامل سروده های دینی ، احکام مذهبی و محتوی تواریخی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از «کیومرث» تا زمان «گشتاسب شاه» می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد.
در این روایات همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا قبل از تاریخ می پیوندد و «گاثه ی زردشت» نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.

اما آنچه از تواریخ ایران، روم، نوشته های سمگ و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم «ماد» که یونانیان آن را مدی و به زبان دری «مای» و «ماه» گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی  بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. هر آینه «کورش»، «داریوش» و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و ایلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند «فراَ اوَرْت»،  «خشِثَرْیت»، «فْروَرَتْیش»، «هُووَخشَثْرَهْ»، «آستیاک – اژی دهاک»، «اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ» به لفظ «اَرْتَ» آغاز می شود و «اِسْپادا» که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می گردد.

«هرودوت» در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی «سْپاکُو» بوده، سپس آورده است که «سپاکو» به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ «سپاک» بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی  بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.
بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقیمانده های زبان ماد است بالجمله چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیشتری از این زبان بر معلومات بشر چهره گشاید.

عکس هایی از تخت جمشید

ژوئن 26, 2010
عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - ۱

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - ۱

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 2

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 2

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 3

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 3

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 4

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 4

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 5

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 5

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 6

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 6

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 7

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 7

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 8

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 8

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 9

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 9

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 10

عکس های تخت جمشید (پارسه)- هخامنشیان - ایران باستان - 10

چیزنویسی و ادبیات در بابل باستان

ژوئن 13, 2010

خط میخی – گشودن رموز آن – زبان – ادبیات – حماسه گیلگمش

آیا زندگی قدیم مردم بابل، که پر از شهوترانی و دیدنداری و توجه به بازرگانی بوده، به وسیلة ادبیات یا هنر رنگ جاودانی پیدا می‌کرده یا نه؟ شاید چنین بوده است، چه از آثار پراکنده و ناچیز بابلی، که اقیانوس زمان از دل خود بیرون ریخته، نمی‌توانیم برای آن مدنیت حکم قطعی صادر کنیم. این بازمانده‌های متفرق بیشتر به مسائل نماز و دعا و جادو و بازرگانی ارتباط دارد و، از لحاظ ادبی، با آنچه از مصر و فلسطین بر جای مانده به هیچ‌وجه قابل مقایسه نیست؛ از این حیث، وضع آثار بازماندة بابل با آثار بازماندة پارس و آشور شباهت دارد. نمی‌توان گفت که آیا این کمی اسناد نتیجة پیشامدها و خرابیهاست یا براستی بابل از این بابت فقیر بوده و آثار ادبی نداشته است؛ آنچه مایة امتیاز بابل است، همان مؤلفات کتبی مربوط به قانون و تجارت است.
با وجود این، تعداد منشیها در شهر بابل، که مخلوطی از همة نژادها در آن به سر می‌بردند، از تعداد منشیهای شهر ممفیس و طیوه کمتر نبوده است؛ هنر منشیگری هنوز در آغاز پیدایش خود بود؛ هرکس به آن می‌پرداخت در اجتماع مقامی پیدا می‌کرد، و از این راه می‌توانست به مناصب دولتی یا روحانی برسد. به همین جهت، منشیها از هر فرصتی برای نمایاندن کارها و خدمات بزرگ خویش استفاده می‌کردند، و مخصوصا این قبیل عناوین را بر مهرهای استوانه‌ای خویش می‌نوشتند. این درست شبیه است به کاری که دانشمندان مسیحی تا همین

نزدیکی می‌کردند و بر کارت نام خود درجات و شایستگیهای علمی خویش را می‌نوشتند. بابلیان، با قلمی که نوک آن به شکل منشور مثلث‌القاعدة تیزی بود، بر لوحهای گلی خشک‌نشده چیز می‌نوشتند؛ همین خط است که امروز خط میخی نامیده می‌شود. پس از آنکه لوح تمام می‌شد، آن را در آفتاب می‌خشکانیدند یا با آتش می‌پختند و، به این ترتیب، نوشتة عجیبی تهیه می‌کردند که مدتهای دراز می‌توانست بماند. هر گاه نوشته نامهه‌ای بود، بر آن خاک نرم می‌پاشیدند تا رطوبت آن را بگیرد، و آن را در پاکتی از گل می‌گذاشتند و، با مهر فرستنده، سر آن را مهر می‌کردند. لوحهای گلی را در خمره‌ها و کوزه‌هایی می‌گذاشتند و این خمره‌ها را بر روی رفها می‌چیدند؛ به این ترتیب کتابخانه‌هایی برای معابد و کاخهای سلطنتی درست می‌شد. این کتابخانه‌ها همه نابود شده، ولی از یکی از بزرگترین آنها، که کتابخانة بورسیپا بود، نسخه‌هایی استنساخ کرده و در کتابخانة آسوربانی پال نگاه داشته بودند که ۳۰۰۰ لوح گلی آن منبع اطلاعاتی است که ما اکنون دربارة زندگی مردم بابل قدیم داریم.

گشودن رموز میخی بابلی، مدت چندین قرن، از آرزوهای دانشمندانی بود که سخت در این راه می‌کوشیدند؛ پیروزی نهایی در این باره یکی از افتخارات تاریخ علم به شمار می‌رود. در سال ۱۸۰۲، گئورگ گروتفند، استاد زبان یونانی در دانشگاه گوتینگن، به فرهنگستان آن شهر اطلاع داد که چگونه مدت چندین سال بر روی نوشته‌های خط میخی ایران باستانی کار کرده و توانسته هشت حرف، از چهل و دو حرفی که در آن نوشته‌ها وجود داشته، را تشخیص دهد و، از آن‌رو، نام سه شاه را در آنها بخواند. تا سال ۱۸۳۵ پیشرفتی در این امر صورت نگرفت. در آن سال، راولینسن، یکی از کارمندان سفارت انگلستان در ایران، بدون آگاهی از کارهای گروتفند، توانست نام سه شاه – هیشتاسپ و داریوش و خشیارشا – را در کتیبه‌ای به خط فارسی باستانی که مشتق از میخی بابلی بود بخواند؛ پس از آن، از روی همین سه نام، تمام آن کتیبه را خواند. ولی این خط، خط بابلی نبود؛ کار دیگری که بر راولینسن لازم می‌آمد آن بود که مانند شامپولیون سنگ رشیدی پیدا کند؛ یعنی به کتیبه‌ای دست یابد که با دو خط فارسی باستانی و بابلی نوشته شده باشد. چنین سنگ نوشته‌ای را در ارتفاع صد متری بر سینة کوه بیستون، در محل دور از دسترسی یافت: داریوش اول دستور داده بود که سنگتراشان شرح جنگها و پیروزیهایش را به سه زبان فارسی و آشوری و بابلی بر سینة کوه نقش کنند، و این نقش همان بود که توجه راولینسن را به خود جلب کرد. مدت چندین روز وی برای خواندن و گرده‌برداری از آن جان خود را به معرض خطر انداخت و غالباً خود را به ریسمانی می‌آویخت و با دقت کامل حروف را استنساخ می‌کرد، یا با خمیر نرمی از آنها نمونه برمی‌داشت. راولینسن، پس از دوازده سال کوشش و کار، توانست متنهای بابلی و آشوری را ترجمه کند (۱۸۴۷). انجمن شاهی آسیایی، برای آنکه از صحت اکتشاف راولینسن اطمینان حاصل کند، متنی میخی را که تا آن زمان منتشر نشده بود نزد چند آشورشناس فرستاد و از آنان خواست که، بدون ارتباط پیدا کردن با یکدیگر، آنها را ترجمه کنند؛ چهار ترجمه‌ای که به این ترتیب فراهم آمد تقریباً با یکدیگر مطابق بود. در نتیجة این کوشش مداوم دانشمندان و محققان، میدان بحث تاریخ، با اطلاعاتی که از این تمدن تازه اکتشاف شده به دست می‌آمد، وسعت پیدا کرد.
زبان بابلی زبانی سامی، و از تطور و تغییرشکل زبانهای سومری و اکدی به دست آمده بود. این زبان را با حروفی می‌نوشتند که اصل سومری داشت، ولی لغات آن با گذشت زمان تغییر پیدا کرده و از شکل اصلی منحرف شده بود (همان‌گونه که لغت فرانسه یا لاتینی اختلاف پیدا کرده است). اختلاف میان زبانهای سومری و بابلی، در اواخر، به اندازه‌ای بود که ناچار بایستی کتابهای لغت و صرف و نحو خاصی بنویسند تا دانشمندان و کاهنان جوان از روی آن بتوانند لغت سومری فصیح و «قدیمی» و نوشته‌های روحانی سومری را بخوانند، به همین جهت است که در حدود چهار یک از کتابهای کتابخانة سلطنتی نینوا کتابهای لغت سومری و بابلی و آشوری و کتابهای مربوط به صرف و نحو زبانهاست. بعضی از این کتابهای لغت و صرف و نحو در زمان سارگن اکدی نوشته شده؛ از همین جا معلوم می‌شود که مطالعات و تحقیقات علمی از چه زمانهای دوری آغاز شده است. در زبان بابلی نیز، مانند سومری، علامات نوشتنی نمایندة حروف نبود، بلکه هجاها و مقاطع کلمات را نمایش می‌داد. بابلیان هرگز برای خود الفبایی وضع نکردند، و با تعدادی در حدود سیصد «علامت هجایی» آنچه را می‌خواستند می‌نوشتند. حفظ کردن این علامات هجایی، و آموختن قواعد حساب و تعلیمات دینی، رویهمرفته، برنامة مدارس پیوسته به معابد را تشکیل می‌داد؛ در این مدارس کاهنان آنچه را برای خدایان مفید می‌دانستند – و همینها بود که ذکر کردیم – به شاگردان خود تعلیم می‌دادند. در ضمن کاوشهایی که شده، اطاق مکتبی از زیر خاک بیرون آمده که بر روی کف آن لوحهای گلیی به دست آمده که بر آنها شاگردان دختر و پسر، از روی سرمشقهای اخلاقی آموزگاران خود، دو هزار سال قبل از میلاد مسیح مشق می‌کرده‌اند؛ چنان می‌نماید که یک حادثه و بلای ناگهانی کلاس درس را یکباره از فعالیت انداخته و در زیر زمین مدفون ساخته باشد.
بابلیان نیز، مانند مردم فنیقیه، خطنویسی را وسیلة تسهیل کار تجارت می‌دانستند، و به همین جهت گلهای رس خود را زیاد به مصرف چیزنویسی نمی‌رساندند. در میان الواح بازمانده، داستانهای منظومی به زبان جانوران دیده می‌شود؛ این نوشته‌ها، خود، نسل نخستین از سلسله‌ای است که پایانی ندارد؛ نیز سرودهایی در آن الواح وجود دارد که در آنها کاملا مراعات وزن عروضی شده، و سطور و بندهای آن کاملا از یکدیگر متمایز است؛ از اشعار غیردینی، بسیار کم در میان این آثار دیده می‌شود؛ از آنچه نمایندة مراسم دینی است بوی نمایش استشمام می‌شود، گو اینکه هنوز نمی‌توان آنها را تئاتر نامید؛ از اینها گذشته، مقادیر بسیار زیادی گزارش وقایع و ثبت حوادث تاریخی در میان الواح به نظر می‌رسد. وقایع‌نگاران رسمی پرهیزکاری و کشورگشایی شاهان را ثبت کرده و حوادث مهمی را که برای معابد و شهرهای مختلف پیش‌آمده نوشته و به یادگار گذاشته‌اند. بروسوس، نامدارترین مورخ بابلی (حوالی ۲۸۰ق‌م)، همچون کسی که به علم و درایت خود اعتماد کامل داشته باشد، از آفرینش جهان و آغاز تاریخ بشر سخن می‌گوید: نخستین شاه بابلی را خدایی برگزید، و مدت سلطنت این شاه ۳۶۰۰۰ سال طول کشید؛ بروسوس از آغاز جهان تا طوفان بزرگ را، با دقتی شایستة تحسین و اعتدالی نسبی، ۶۹۱۲۰۰ سال می‌داند.

دوازده لوح شکسته، که در کتابخانة آسوربانی پال به دست آمده و اکنون در موزة بریتانیا نگاهداری می‌شود، جالبترین اثر ادبی بین‌النهرین، یعنی حماسة گیلگمش، را در بردارد. این حماسه نیز، مانند ایلیاد، مجموعه‌ای از داستانهاست که پیوستگی متینی با یکدیگر ندارند و آنها را یک‌جا جمع کرده‌اند؛ تاریخ بعضی از آنها به ۳۰۰۰ قبل از میلاد می‌رسد، یک قسمت از این حماسه، داستان طوفان بابل است. گیلگمش فرمانفرمای افسانه‌ای شهر اوروک یا ارک و از نسل شمش – نپیشتیم است که پس از طوفان ماند و حیات ابدی پیدا کرد. گیلگمش در این داستان، همچون ترکیبی از آدونیس – شمشون، با قامتی بلند و هیکلی درشت و عضلاتی پیچیده دیده می‌شود که با جرئت و شهامت به کارها اقدام می‌کند و زیبایی فریبنده‌ای دارد:
دو ثلث او خداست،
و یک ثلث او آدمیزاد است،
و هیچ‌کس نمی‌تواند با اندام او دم از برابری بزند…
همه‌چیز، حتی کرانه‌های زمین، را دیده،
هر چیز را غوررسی کرده، و دریافته است که چگونه همه‌چیز را بشناسد؛
از حجاب حکمت، که همه چیز را می‌پوشاند، گذشت
و همة رازها را گشود.
آنچه را پنهانی بود دید،
و از هرچه پوشیده بود سرپوش برگرفت؛
و خبر دورة پیش از طوفان را باز آورد.
راه دور و درازی رفت،
و رنج و زحمت فراوانی را تحمل کرد؛
و آنگاه بر لوحی سنگین آنچه را کرده بود، نوشت.
پدران نزد عشتر شکایت می‌بردند که فرزندانشان را به کارهای کمرشکن «ساختن باروها در شب و روز» وامی‌دارد، و شوهران از آن شکایت داشتند که وی «هیچ زنی را برای خواجة خود، و هیچ دوشیزه‌ای را برای مادر خویش باقی نمی‌گذارد.» عشتر از ارورو، مادر خدای گیلگمش، درخواست می‌کند که فرزندی هماورد گیلگمش بیافریند که بتواند او را با نزاع و کشمکش مشغول دارد، و به این ترتیب شوهران اوروک آرامش خاطر خود را بازیابند. ارورو قطعه گلی را با آب دهان خمیر می‌کند و از آن صورت نیمه خدای انکیدو را می‌سازد که مردی است با نیروی گراز و یال شیر و سرعت مرغ. این انکیدو به همنشینی آدمیزادگان رغبتی ندارد و از آنان دوری می‌گزیند و با جانوران به سر می‌برد؛ «با آهوان علف صحرا می‌چرد، با آفریده‌های دریا بازی می‌کند، و همراه با دد و دام تشنگی خود را فرو می‌نشاند.» یکی از شکارچیان بر آن می‌شود که با دام و تله او را گرفتار سازد، ولی هرچه می‌کوشد، به این کار موفق نمی‌شود؟ آنگاه شکارچی به نزدیک گیلگمش می‌رود و از او می‌خواهد که زن کاهنه‌ای را به او امانت دهد تا انکیدو به دام عشق او گرفتار شود. گیلگمش به او می‌گوید: «ای صیاد، برو و کاهنه را با خود گیر و، آنگاه که جانوران به آبشخور می‌روند،
—————————————

پرده از روی زیبای او بردار؛ چون انکیدو روی او را ببیند، جانوران از گرد او پراکنده خواهند شد.»
شکارچی و کاهنه پیش می‌روند و انکیدو را می‌یابند.
«او در اینجاست. ای زن!
بندهای خود بگشا،
و از زیبایی خود پرده بردار،
تا سیر و پر از تو برخوردار شود!
بازپس مگرد، و آتش او را تیزتر کن!
چون ترا ببیند، به نزد تو خواهد آمد.
جامة خود بگشا تا بر تو آرام گیرد!
شهوت او را برانگیز، بدان‌سان که زنان می‌کنند.
در آن هنگام، نسبت به ددان بیگانه خواهد شد،
همان ددان که پیوسته در پی او گام برداشته و با او بزرگ شده‌اند.
سینة او به سینة تو فشرده خواهد شد.»
آنگاه کاهنه بندهای خود را گشود،
و از زیبایی خود پرده برداشت،
تا او سیر و پر از وی برخوردار شود.
به پس بازنگشت و آتش او را تیز کرد،
و جامة خود را گشود تا بر او آرام گیرد.
و شهوت او را برانگیخت، بدان سان که زنان می‌کنند.
سینة او بر سینة وی فشرده شد.
انکیدو فراموش کرد که کجا زاده شد.
انکیدو شش روز و هفت شب با زن مقدس ماند. چون از لذت سیر و زده شد، بیدار گشت و دریافت که دوستانش – جانوران – رفته‌اند؛ چون دید، از شدت اندوه بیحال و بیهوش شد. در آن هنگام، کاهنه وی را ملامت کرد و گفت: «تو که شکوه خدایی داری از چه رو میان وحشیان مزارع به سر می‌بری؟ بیا تو را به اوروک ببرم، در آنجا که گیلگمش زندگی می‌کند و قدرت او بالای همة قدرتهاست.» انکیدو، که با ستایش کاهنه فریب خورده بود، در پی وی به جانب اوروک روانه شد و چنین گفت: «مرا به آنجا که گیلگمش است راهنمایی کن، تا با او بجنگم و قدرت خود را به وی نشان دهم»؛ چون چنین شد، خدایان و شوهران شاد شدند. ولی گیلگمش، در آغاز کار با نیرو و پس از آن با مهربانی خویش، بر وی چیره شد، و آن دو یار وفادار یکدیگر شدند؛ هر دو در کنار یکدیگر برای حمایت اوروک در برابر عیلام پیش رفتند و، پس از انجام کارهای بزرگ، پیروزمندانه بازگشتند. گیلگمش «ساز و برگ جنگی از خود دور کرد و جامة سفید خویش را پوشید و خود را با نشانه‌های سلطنتی بیاراست و تاج بر سر گذاشت». در آن هنگام، عشتر سیری ناپذیر گرفتار عشق او شد و چشمان درشت خود را متوجه او ساخت و به او گفت:

«بیا ای گیلگمش و شوهر من باش! عشق خود را همچون هدیه‌ای به من بخش؛ تو شوهر من خواهی بود، و من زن تو. تو را در ارابه‌ای از لاجورد و طلا خواهم گذاشت که چرخهای زرین عقیق نشان دارد؛ تو را شیرانی بزرگ خواهند کشید؛ در آن هنگام که به خانة ما می‌آیی گرداگرد تو بخور برخاسته از درخت ارز خواهد بود… تمام زمینهای مجاور دریا قدم تو را در آغوش خواهند گرفت، و شاهان در برابر تو پشت دو تا خواهند کرد. و خیرات و عطایای کوهها و جلگه‌ها را همچون خراجی در برابر تو خواهند آورد.»
گیلگمش این پیشنهاد را نمی‌پذیرد و سرنوشت شومی را که عشتر برای معشوقهای فراوان خود مهیا کرده به یاد او می‌آورد، و از آن میان نام تموز و باز و اسب و مرد باغبان و شیر را می‌برد و به او می‌گوید: «تو اکنون مرا دوست داری، ولی بعدها، همان‌گونه که آنان را از پای درآوردی، مرا نیز از پای درخواهی آورد.» عشتر در خشم می‌شود و از آنو، خدای بزرگ، مسئلت می‌کند که گاو وحشی درنده‌ای بیافریند و آن گاو گیلگمش را بکشد. آنو این درخواست را نمی‌پذیرد و عشتر را چنین ملامت می‌کند: «آیا اکنون که گیلگمش خیانتها و رسواییهای تو را به یادت آورده نمی‌توانی خاموش بمانی؟» عشتر تهدید می‌کند که اگر مسئولش اجابت نشود، در تمام جهان غریزة عشق و شهوت را ریشه‌کن خواهد کرد تا هرچه زنده است نابود شود. آنو تسلیم می‌شود و گاو وحشی درنده را می‌آفریند، ولی گیلگمش، به دستیاری انکیدو، بر آن جانور چیره می‌شود؛ چون عشتر بر گیلگمش دشنام و نفرین می‌فرستد، انکیدو دستی از آن جانور را به چهرة او پرتاب می‌کند. گیلگمش به خود می‌بالد و شاد می‌شود، ولی عشتر با مبتلا کردن انکیدو به درد درمان‌ناپذیری، در بحبوحة شادی گیلگمش، عیش او را منغص می‌کند، و انکیدو می‌میرد.
گیلگمش روی نعش دوست خود، که او را از هر محبوبه‌ای بیشتر دوست دارد، خم می‌شود و زاری می‌کند و در اندیشة مرگ و اسرار آن فرو می‌رود، که آیا هیچ راه گریزی از این سرنوشت شوم نیست؟ تنها یک نفر از مرگ رهایی یافته و آن شمش – نپیشتیم است، و ناچار او راز زندگی جاودانی را می‌شناسد، گیلگمش بر آن می‌شود که، اگر برای یافتن وی تمام جهان را هم از زیر پا بگذراند، به این کار برخیزد. در ضمن این جستجو، گذارش به کوهی می‌افتد که دو عفریت نگاهبان آن هستند؛ سر این عفریتها به آسمان می‌ساید و پستانهاشان تا دوزخ پایین می‌رود. این دو عفریت به وی پروانة عبور می‌دهند و او از گذرگاه زیرزمینی تاریکی به درازای بیست کیلومتر می‌گذرد و به کنار اقیانوس بزرگ می‌رسد و، از دور، بر روی آنها تخت سبیتو، خداوند دوشیزة دریاها، را می‌بیند. از وی برای گذشتن از آبها مدد می‌خواهد و می‌گوید: «اگر در این کار کامیاب نشوم، خود را بر این زمین خواهم افکند و خواهم کشت.» سبیتو را دل بر او می‌سوزد و به او اجازه می‌دهد که در مدت چهل روز طوفانی از دریا بگذرد و به جزیرة خوشبختی، که جایگاه شمش – نپیشتیم دارندة زندگی جاودانی است، درآید. چون

—————————————

گیلگمش به آن جزیره می‌رسد، از شمش – نپیشتیم خواستار زندگی ابدی می‌شود. وی داستان طوفان را برای وی بازمی‌گوید، و بیان می‌کند که چگونه خدایان از آنچه بر اثر حملة دیوانگی کردند پشیمان شدند و چگونه او و زنش را، برای آنکه سبب باقی ماندن نسل او می‌شده‌اند، زندگی جاودانه بخشیدند. آنگاه گیاهی را که خوردن آن جوانی را تجدید می‌کند به گیلگمش می‌دهد، و گیلگمش آمادة بازگشت از سفر دور و دراز خویش می‌شود. وی در میان راه درنگ می‌کند تا تن خود را بشوید؛ در آن حال که مشغول شستشوست، ماری در آن نزدیکی می‌خزد و گیاه را می‌رباید.
گیلگمش، دلشکسته و اندوهگین، به اوروک بازمی‌گردد و در همة معابدی که سر راه خود می‌بیند نماز می‌گزارد، تا مگر انکیدو دیگر باره زنده شود، حتی اگر این زندگی تازه آن اندازه بیشتر طول نکشد که یک کلمه با وی سخن گوید. انکیدو ظاهر می‌شود و گیلگمش از حال مردگان جویا می‌شود و انکیدو در پاسخ وی می‌گوید: «مرا یارای جواب گفتن به تو نیست، چه اگر بتوانم زمین را در برابر تو بگشایم و آنچه را که دیده‌ام برای تو بازگویم، ترس تو را از پای درخواهد آورد، و از هوش خواهی رفت.» ولی گیلگمش، که نماد فلسفه، یعنی حماقت متهورانه، است، در طلب حقیقت اصرار می‌ورزد و می‌گوید: «بگذار ترس مرا از پای درآورد و بیهوش شوم، هرچه هست مرا از آن آگاه کن.» انکیدو احوال دوزخ را بازمی‌گوید، و با این نغمة حزن‌انگیز قطعات بازماندة این حماسه به پایان می‌رسد.

منابع سخن:

*  برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت

اخلاق بابلیان

ژوئن 13, 2010

نویسنده : ویل دورانت

وقوع طلاق میان دین و اخلاق – فحشای مقدس – رابطة آزاد زن و مرد – ازدواج – زنا – طلاق – وضع زن – فساد اخلاق

شاید این دین، با همة عیوبی که داشته، چنان بوده است که مرد عادی بابلی را تا حدی مؤدب و فرمانبردار می‌ساخته است؛ اگر غیر از این باشد، یافتن علت بخشندگی فراوان نسبت به کاهنان امر دشواری خواهد بود. با وجود این، چنانکه از ظواهر برمی‌آید، دین در اواخر دورة بابل در طبقات بالای مردم تأثیری نداشته، چه «بابل پر از فسق و فجور» (در نظر دشمنان مغرض آن) «منجلاب بیداد و ظلم» و نمونة بسیار بدی از گسیختگی اخلاقی و شهوتپرستی عالم قدیم بوده است. حتی اسکندر، که تا دم مرگ از میخوارگی دست برنداشت، از اخلاقی که در میان مردم بابل رواج داشت به تعجب افتاده بود.

زننده ترین رسم و عادتی که در بابل نظر هر بیگانه را، هنگام ورود به آن، به خود جلب می‌کرد، همان است که هرودوت آن را چنین وصف می‌کند:

بر هر زن بابلی واجب است که در مدت عمرش یک بار در معبد زهره (ونوس) بنشیند و با یک مرد بیگانه ارتباط جنسی پیدا کند. بعضی از زنان هستند که، بنا بر کبر و غروری که از ثروتمندی در آنها حاصل شده، از آن عار دارند که با دیگر زنان مخلوط شوند؛ به همین جهت در ارابه‌های دربسته به معبد می‌آیند و همراه با ندیمان و خدمتگزاران متعدد در آنجا می‌نشینند. ولی راهی که بیشتر زنان برای این کار پیش می‌گیرند به این ترتیب است: در معبد می‌نشینند و تاجی از ریسمان بر روی سر خود قرار می‌دهند؛ گروهی پیوسته داخل می‌شوند و گروهی دیگر از معبد بیرون می‌روند. گذرگاههایی به خط مستقیم به جاهایی می‌رسد که زنان در آنجا نشسته‌اند؛ از این گذرگاهها بیگانگان عبور می‌کنند تا هر زنی را که می‌پسندند برای خود انتخاب کنند. پس از آنکه زنی به این ترتیب در معبد نشست، حق بیرون رفتن از آن را ندارد، مگر آنگاه که بیگانه‌ای قطعه‌ای نقره‌ای را در دامان او بیندازد و در خارج معبد با او همخوابگی کند. بر آن مرد که قطعة نقره را می‌اندازد واجب است که در آن حال بگوید: «از الاهة میلیتا مسئلت دارم که رحمت خود را بر تو نازل کند»، چه آشوریان ونوس را به نام میلیتا می‌نامند. قطعة نقره هر اندازه کوچک باشد، زن حق رد کردن آن را ندارد» چه این قطعة نقره عنوان تبرک و تیمن دارد. زن با نخستین مرد که نقره به دامن او می‌اندازد به راه می‌افتد و حق ندارد که او را رد کند؛ چون با وی همخوابه شد و تکلیف واجبی را که نسبت به خدایان برعهده داشت به انجام رسانید، به خانة خود بازمی‌گردد. زنانی که تناسب اندام و زیبایی دارند هرچه زودتر معبد را ترک می‌کنند و به خانة خود می‌روند، ولی آنان که چنین نیستند زشتی و بدترکیبی مانع آن می‌شود که بتوانند وامی را که قانون بر گردن آنان گذاشته بزودی ادا کنند؛ چه بسیارند زنانی که سه یا چهار سال انتظار آن می‌کشند که نوبت انجام امر واجبی که برعهده دارند برسد.

یونانیان مردم آشور و بابل، هر دو، را «آشوری» می‌نامیدند، و «میلیتا» یکی از صور عشتر بوده است.

چه چیز باعث پیدایش چنین سنت عجیبی بوده است؟ آیا این امر بازمانده‌ای از روش اشتراکی جنسی قدیم بوده، که به این صورت باقی مانده، و داماد آینده حق شب زفاف خود را به اولین فرد گمنامی که با عروس او برخورد می‌کرده می‌پرداخته است؟ یا منشأ ترس داماد از آن بوده است که به کار حرام شده‌ای، که ریختن خون است، اقدام کند؟ یا آنکه این عمل برای آن بوده است که زنان برای شوهرداری آمادگی پیدا کنند – همان‌گونه که در میان پاره‌ای از قبایل استرالیا، در زمان حاضر، چنین رسمی موجود است؟ یا اینکه زنان با این کار هیچ منظوری جز تقدیم هدیه‌ای برای تقرب به خدایان نداشته و در واقع نوبر خود را به خدایان پیشکش می‌کرده‌اند؟ درست نمی‌دانیم که آن کار به کدام یک از این منظورها صورت می‌گرفته.

البته چنان زنان را نمی‌توان فاجره و زانیه نامید. ولی اصناف گوناگون زنان زانیه در حول و حوش معابد می‌زیستند و از حرفة خود زندگی می‌کردند، و بعضی از آنان، موفق می‌شدند که از این راه سرمایه‌های هنگفت گرد کنند. فحشای مذهبی در مغرب آسیا وجود داشت؛ از این‌گونه فواحش در میان بنی‌اسرائیل و در فروگیا و فنیقیه و سوریه و جاهای دیگر به سر می‌بردند؛ در لیدی و قبرس دختران جهیزیة خود را از همین راه به دست می‌آوردند.

عادت «فحشای مقدس» در بابل رواج داشت، تا اینکه در حوالی ۳۲۵ میلادی قسطنطین آن را ممنوع ساخت. به موازات با این فجور دینی، زنان روسپی، در میخانه‌هایی که خود اداره می‌کردند، به فسق و فجور دنیایی خویش اشتغال داشتند.

بابلیان معمولا روابط جنسی پیش از زناشویی را تا حد زیادی مجاز می‌شمردند. زنان و مردان می‌توانستند، پیش از ازدواج، آزادانه با یکدیگر ارتباط داشته باشند – این در واقع نوعی ازدواج آزمایشی به شمار می‌رفت؛ هر وقت یکی از دو طرف می‌خواست، می‌توانست رشتة این ارتباط را قطع کند؛ ولی زنانی که به این صورت زندگی می‌کردند بایستی شبیه دانة زیتونی، از سنگ یا سفال لعابی، همراه خود داشته باشند تا معلوم شود که رفیقی دارند.

از بعضی از لوحهای بابلی چنین برمی‌آید که مردم بابل شعر و غزل می‌ساخته و اشعار عاشقانه می‌سروده‌اند، ولی، جز سطرهای اول چند قطعه شعر، اکنون چیزی به دست نیست؛ مانند اینها: «محبوب من نور است.» یا «قلب من سرشار از خوشی و سرود است.» ۱۱۲ نامه‌ای از تاریخ ۲۱۰۰ق‌م اکنون موجود است که روش نگارش آن با روش نگارش نامه‌های ناپلئون اول به ژوزفین شباهت دارد: «به بی‌بیا… امیدوارم که شمش و مردوک به تو سلامت ابدی کرامت کنند… من فرستاده‌ای ]برای پرستش[ از سلامتی تو فرستادم؛ مرا آگاه کن که حالت چون است. به بابل رسیدم، ولی تو را در اینجا نمی‌بینم؛ من بسیار اندوهگینم.»

پدران و مادران وسایل ازدواج قانونی فرزندان خود را فراهم می‌ساختند، و در این میان هدایایی مبادله می‌شد؛ این امر بدون شک بازمانده‌ای از شکل ازدواج قدیمتر بوده که زناشویی با خرید و فروش صورت می‌گرفته است. نامزد دامادی هدیه‌ای بهادار به پدر عروس تقدیم می‌کرد، ولی در عین حال انتظار آن داشت که پدر عروس جهیزیة گرانبهاتری به دختر خود بدهد؛ به این ترتیب درست نمی‌توان معلوم کرد که کدام یک از زن و مرد در این معامله خریداری می‌شده. با وجود این، گاهی اتفاق می‌افتاد که زناشویی درست به صورت معامله درمی‌آمد؛ مثلا شمش نزیر، به عنوان بهای دختر خود، ده شکل (۴۰۰۰ ریال) دریافت کرده بود. گفتة هرودوت در این باره چنین است:

کسانی که دخترانی قابل شوهر رفتن داشتند، هر سال یک بار آنان را به محلی می‌آوردند که مردان فراوان در آنجا جمع می‌شدند. دلالی یک یک آنان را معرفی و توصیف می‌کرد و یکی را پس از دیگری می‌فروخت. نخست زیباترین را به فروش می‌رسانید و بهای گرانی در مقابل می‌گرفت؛ پس از آن نوبت به دختری می‌رسید که زیبایی کمتر دارد؛ ولی هر یک از دختران را به شرط زناشویی می‌فروخت… این عادت پسندیده اکنون دیگر وجود ندارد.

با وجود این عادات و مراسم عجیبی که در امر ازدواج بابلی وجود داشت، باید گفت که، از لحاظ اکتفا کردن مرد به یک زن، و اخلاص و وفاداری، زناشویی دست کمی از آنچه امروز در میان مسیحیان رایج است نداشته. آزادی مجاز پیش از زناشویی را اطاعت از وفاداری سختی، پس از ازدواج، در پی بود؛ اگر زنی زنا می‌داد، قانون چنان بود که وی را با مرد زناکار غرق کنند، و اگر شوهر را دل بر وی می‌سوخت؛ زن را نیمه عریان به کوچه رها می‌کردند. حموربی در این مورد از قیصر هم بالاتر رفته و در یکی از مواد قانون خود چنین می‌گوید: «اگر زنی انگشت‌نما شود که با مردی خوابیده، و آن دو را در یک بستر نگرفته باشند، بر آن زن واجب است که، برای حفظ شرف و آبروی شوهر خویش، خود را در رودخانه غرق کند.» شاید منظور قانون آن بوده است که این‌گونه شایعات در میان مردم رواج پیدا نکند. مرد می‌توانست زن خود را طلاق گوید، و تنها کاری که می‌کرد آن بود که جهیزیة زن را به وی بازگرداند و به او بگوید: «تو زن من نیستی»؛ ولی اگر زنی به شوی خود می‌گفت: «تو شوهر من نیستی»، واجب بود که با غرق کردن وی را بکشند. ۱۱۹ نازایی، زنا دادن، ناسازگاری کردن با شوهر، و بد اداره کردن خانه، همه از چیزهایی بود که، بر حسب قانون، طلاق دادن زن را مجاز می‌ساخت. ۱۲۰ «اگر زنی در کار نگاهداری خانه دقت نکند و ولگردی و دوره‌گردی نماید و از کارهای خانه غیبت ورزد و در بند کودکان خود نباشد، آن زن را به آب می‌اندازند.» ۱۲۱ در مقابل این درشتی و سختی قانون، اگر زنی می‌توانست ثابت کند که نسبت به شوهرش وفادار مانده، و شوهر در حق وی سختی روا داشته، البته طلاق نمی‌گرفت، ولی عملا حق داشت خانة شوهر را ترک گوید؛ در چنین حالتی به خانة پدر و مادر خود باز می‌گشت و علاوه بر جهیزیه، هر چیز دیگری را که پس از آن به دست آورده بود نیز با خود می‌برد. (زنان انگلستان تا اواخر قرن نوزدهم چنین حقی را به دست نیاورده بودند.) اگر مردی، برای اشتغال به کار یا جنگ، مدت درازی از زن خود دور می‌ماند، و برای آن زن چیزی برجای نگذاشته بود که با آن زندگی کند، آن زن حق داشت که با مرد دیگری به سر برد؛ این امر، به صورت قانونی، مانع از آن نبود که چون شوهر غایب حاضر شود، زن دوباره زندگی با او را از سر گیرد.

به طور کلی، وضع زن در بابل پست‌تر از وضع زن در مصر، و وضعی که زنان رومی پس از آن پیدا کردند، بود، ولی از وضع زن در یونان قدیم یا در اروپای قرون وسطی بدتر نبود. چون رسم بر آن بود که زن وظایف متعددی را – از بچه آوردن و بچه پروردن و آب از رودخانه یا چاه کشیدن و آسیا کردن گندم و پخت و پز و رشتن و بافتن و پاکیزه نگاه داشتن خانه – انجام دهد، ناچار این آزادی برای وی حاصل شده بود که مانند مردان در کوچه و بازار آمد و شد کند؛ نیز زنان می‌توانستند مالک باشند و از درآمدهای مخصوص خود استفاده کنند و بخرند و بفروشند و میراث برند و برای ما ترک خود وصیت‌نامه بنویسند. بعضی از زنان دکانی برای خود می‌گرفتند و در آن به بازرگانی می‌نشستند؛ پاره‌ای از زنان شغل منشیگری اختیار می‌کردند؛ این، خود، می‌رساند که دختران نیز، مانند پسران، تعلیمات مدرسه‌ای می‌دیده‌اند، ولی سنت جاری در میان مردم سامی‌نژاد، که قدرت تقریباً نامحدودی به بزرگترین مرد خانواده می‌داد، از هر اندیشة تسلط مادر و مادرشاهیی که از تاریخ قدیم بین‌النهرین باقی مانده بود جلوگیری می‌کرد. یکی از رسومی که معمولا طبقات بالای اجتماع از آن پیروی می‌کردند – و شاید همین عادت مقدمة پیدا شدن چادر و حجاب در میان مسلمانان و هندیان شده باشد – این بود که، برای زنان، در خانه محل خاص و اندرونی قرار می‌دادند، و هنگامی که زنان از خانه خارج می‌شدند، غلامان و خواجگان حرم همراه ایشان حرکت می‌کردند. در طبقات پست، زن جز اسبابی برای فرزندزادن به شمار نمی‌رفت و، اگر جهیز نداشت، مقام و منزلت وی از مقام کنیز برتر نبود. در آیین عشتر برای زن و مادری احترامی وجود داشت، همان‌گونه که در آیین مریم عذرا، در قرون وسطی نیز چنین بود، ولی اگر قول هرودوت را باور کنیم که گفته است: «بابلیان هنگام محاصره، زنان خود را خفه می‌کنند تا در آذوقه صرفه‌جویی شود»، آنگاه معلوم می‌شود که بابلیان قدیم از خصال و جوانمردی و شهامتی که در اروپاییان قرون وسطی وجود داشته بی‌بهره بوده‌اند.

از این قرار مصریان، در اینکه مردم بابل را کاملا متمدن نمی‌دانسته‌اند، عذری داشته‌اند. آن رقت و ظرافتی که در اخلاق و احساسات مصریان وجود داشته و ادبیات و هنر این قوم از آن حکایت می‌کند، در نزد بابلیان قدیم دیده نمی‌شود. در آن هنگام نیز که این ظرافت به بابل رسید، به صورت انحلال و انحطاط اخلاقی بود؛ پسران جوان گیسوان خود را پیچ و تاب می‌دادند و رنگ می‌کردند؛ به خود عطر می‌زدند و به گونه‌ها غازه می‌مالیدند و با گردنبند و بازوبند و گوشواره خود را می‌آراستند. با حملة پارسیان عزت نفس مردم بابل یکباره از میان رفت و ضبط نفس و شرم از کارهای زشت نیز بکلی نابود شد. عادت فسق و فجور به همة خانواده‌ها راه یافت؛ زنان خانواده‌های بزرگ نیز خودنمایی و آراستن و پیراستن خود را، چنانکه عدة بیشتری از مردم از جمال آنها بهره‌مند شوند و لذت ببرند، از آداب و تعارفات عادی می‌پنداشتند. اگر روا باشد که گفتة هرودوت را در این خصوص باور کنیم، وی چنین می‌گوید: «هر مردی که دچار تنگدستی می‌شد، دختران خود را برای فسق و فجور در معرض عموم قرار می‌داد تا از این راه پول به دست آورد.» کوپنتوس کورتیوس (۴۲ میلادی) چنین نوشته است: «هیچ چیز از اخلاق مردم این شهر شگفت‌انگیزتر نیست، و در هیچ جای دیگر این اندازه برای استفاده از لذتهای شهوانی وسیله فراهم نیامده.» در آن هنگام که معابد ثروتمند شد، اخلاق عمومی رو به فساد رفت. مردم بابل، که در خوشگذرانیها غرق شده بودند، با کمال رضای خاطر به فرمانبرداری شهر خود از کاسیها و آشوریان و ایرانیان و یونانیان گردن نهادند.

منابع سخن

* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت

خلیج فارس و سندی معتبر از داریوش بزرگ

مه 27, 2010

بیش از 2 هزار سال پیش، آن هنگام که داریوش بزرگ، کانال داریوش را که بعدها به سوئز مشهور شد،ساخت، به یادگار کتیبه‌ای در آنجا نصب کرد.این سند قدیمی‌ترین سند در دنیاست که نام خلیج فارس را در خود جای داده است. این کتیبه اکنون در موزه لوور نگهداری می‌شود.

کتیبه کانال سوئز یکی از مهم‌ترین اسنادی است که نام خلیج فارس در آن با ظرافت تمام ذکر شده است.

این کتیبه که به صراحت فرمان داریوش بزرگ را در حفر کانال سوئز بیان می‌کند، 12 سطر دارد و به زبان فارسی باستان نوشته شده است.

سطر اول تا چهارم این کتیبه به ستایش اهورامزدا اختصاص دارد و در سطر چهارم توصیف سرزمین پهناور بزرگی به میان آمده که داریوش، شاه آن است.

در سطر هفتم کتیبه از زبان داریوش آمده است: (می‌گوید داریوش شاه، من پارسی‌ام، از پارس، مصر را گرفتم، من دستور دادم این جویبار (کانال سوئز) را کندند از سوی رود پیرآوه (پرآب = نیل) که در مصر جاری است، که به سوی دریای پارس می‌رود، سپس من این جویبار را دستور به کندن دادم  و آنچنان که دستور دادم کنده شد و ناوگان از اینجا، یعنی از مصر به آن سوی، یعنی پارس حرکت کردند آنچنان که مرا اراده بود.
در سطر دهم این کتیبه با عبارت «ابی دریه تیه هچاپارسا اَئی‌تی» به صراحت به نام دریای پارس اشاره کرده و هیچ شکی وجود ندارد، آب‌هایی که اکنون خلیج فارس نام دارد آن زمان دریای پارس قلمداد می‌شده‌اند.

خلیج فارس یا همان دریایی که به دستور داریوش دریای پارس نامش نهاده بودند، نامی است به جای مانده از کهن‌ترین منابع. منابعی که از سده‌های قبل از میلاد سر بر آورده و با پارس، نام سرزمین ملت ایران عجین شده است.

زندگی شیخ بهایى

مه 27, 2010

پدر بزرگوار شیخ بهایى ، عزالدین حسین بن عبدالصمد بن محمد بن على بن حسین (۹۱۸ ـ ۹۸۴ ق .) از فقیهان و دانشوران بزرگ قرن دهم هجرى است که در دانش فقه ، اصول ، حدیث ، رجال ، حکمت ، کلام ، ریاضى ، تفسیر، شعر، تاریخ ، لغت و بسیارى از علوم رایج آن عصر مهارت داشت . وى از شاگردان ممتاز شهید ثانى است که گاه در سفرها نیز همراه استاد بود. او پس از شهادت استاد به ایران آمد و در اصفهان به تدریس علوم اسلامى مشغول شد. شاه طهماسب صفوى از او درخواست کرد که به قزوین ، پایتخت صفویان بیاید. او نیز پذیرفت و به عنوان (شیخ الاسلام ) حکومت صفویه انتخاب شد. وى سالها در هرات و مشهد به ارشاد و هدایت مردم اشتغال ورزید.
عزالدین معتقد به وجوب عینى نمازجمعه بود و در دوران سکونتش در قزوین ، مشهد و اصفهان نماز جمعه را اقامه مى کرد. وى پس از سفر حج آهنگ بحرین نمود و تا آخر عمر در آنجا به تبلیغ فرهنگ اسلامى پرداخت و سرانجام در هشتم ربیع الاول ۹۸۴ ق . رحلت کرد و در روستاى (مصلى ) حومه (هجر) از نواحى بحرین به خاک سپرده شد.
پدر بزرگ شیخ بهایى ، شیخ عبدالصمد (متوفاى ۹۳۵ ق .) نیز از علماى بزرگ قرن دهم هجرى است . وى استاد شهید ثانى بود. شمس الدین محمد (متوفاى ۸۷۶ یا ۸۸۶ ق .) جد شیخ بهایى نیز از علماى بزرگ قرن نهم هجرى است که مجموعه گرانبهایى در فوائد رجالیه و شرح حال علما نوشت که علامه مجلسى بسیارى از مطالب آن را در آخر مجلدات بحارالانوار آورده است .(۱)
نسبت خاندان شیخ بهایى به حارث همدانى ، یار وفادار حضرت على علیه السلام مى رسد. جبل عامل ، زادگاه شیخ بهایى ، زادگاه مجتهدان ، دانشمندان و نویسندگان بزرگ شیعى مانند محقق ثانى (متوفاى ۹۴۰ ق )، شهید اول (۷۳۴ ـ ۷۸۶ ق ) و شهید ثانى (۹۱۱ ـ ۹۶۶ ق ) است . ابوذر غفارى ، نخستین مبلغ شیعه در منطقه شام و لبنان است . وى در دورانى که از جانب عثمان در شام تبعید بود به تبلیغ فرهنگ تشیع در آن سامان پرداخت و بذر تشیع را در آن دیار افشاند. از آن هنگام تاکنون ، جبل عامل مهد دانشوران پارساى شیعى بوده و هست .
میلاد

در صبحگاه ۱۷ ذیحجه ۹۵۳ ق (۲) در روستاى (جبع ) (زادگاه شهید ثانى ) نوزادى چشم به جهان گشود که وى را محمد نامیدند. محمد در دامان پاک خانواده اى روحانى تربیت یافت . لبنان کنونى در آن عصر مهد فرهنگ تشیع بود محمد دوران کودکى و نوجوانى را در آن سرزمین پاکان سپرى کرد. خواندن و نوشتن ، قرآن ، احکام شرعى و نماز را نزد مادر، پدر، معلمان پرهیزکار جبع و بعلبک فرا گرفت و با مهر على علیه السلام و اولادش رشد یافت .
کوچ سبز

محمد هنوز سیزده بار بیش شکوفایى باغهاى سیب جبل عامل را ندیده بود که آهنگ سفرى دراز نمود. او در دوران جوانى مى بایست همسرى نیکو براى خود انتخاب نماید و از این رو با دقت لازم و به پیشنهاد پدرش ، با خانواده اى اصیل که نور علم و ایمان در آن تابیده بود، وصلت کرد. تاریخ نویسان مى گویند:
همسر شیخ بهاءالدین زنى پارسا، دانشمند، حدیث شناس ، فقیه ، محقق و مدرس بوده است . در آن روزگار که بسیارى از زنان بلکه اغلب مردان از سواد خواندن و نوشتن محروم بودند و یا تحصیل علم را براى زنان لازم نمى شمردند، همسر شیخ بهاءالدین استادى بلند پایه بود.
پدرش پس از شهادت شهید ثانى (متوفى ۹۶۶ ق ) تصمیم گرفت مهر از آب و خاک بر کند و عازم مهد تازه شیعه ، ایران شود.(۳) پدرش علاقه خاصى به شهید ثانى داشت . شهید ثانى نیز زادگاهش (جبع ) و سالیانى استاد وى بود. و در مسافرتهاى مصر و استانبول ایشان را به همراه داشت .
پس از شهادت استاد که به تحریک علماى سنى و به دست کارگزاران حکومت عثمانى صورت گرفت ، جبل عامل براى شیعیان و علماى شیعى ناامن مى نمود و از آن سو حکومت نوپاى صفوى با به رسمیت شناخت مذهب شیعه در کشور، بستر مهاجرت علماى شیعه از سراسر دنیا به ایران را فراهم نمود. بسیارى از دانشمندان بزرگ شیعى که از آزار ابرقدرت بزرگ آن عصر (امپراتورى عثمانى ) به تنگ آمده بودند به ایران آمدند و حوزه هاى علمیه ایران را رونقى تازه بخشیدند. محقق کرکى (متوفى ۹۴۰ ق .)(۴) شیخ لطف الله میسى (متوفى ۱۰۳۲ یا ۱۰۳۵ ق .) و شیخ على منشار عاملى از اندیشه وران جبل عامل هستند که به ایران هجرت کردند.
شاه طهماسب در سال ۹۶۲ ق . قزوین را پایتخت ایران قرار داد و قزوین در ایام حکومت وى دوران اوج طلایى خود را مى گذراند. در همین زمان علماى شیعه از سراسر جهان به قزوین آمدند و بدین سان حوزه علمیه قزوین تاءسیس شد. چنین به نظر مى رسد که بنیانگذار حوزه علمیه قزوین ، محقق ثانى است . بعلاوه که وى را بنیانگذار حوزه علمیه اصفهان نامیده اند. حوزه علمیه اصفهان نیز پس از انتخاب اصفهان به عنوان پایتخت از سوى شاه عباس در سال ۱۰۰۶ ق . رونق تازه اى یافت .
شیخ بهایى علوم اسلامى را در حوزه هاى علمیه قزوین و اصفهان فرا گرفت . او سالیان دراز به کشورهاى اسلامى از محضر بسیارى از علما کسب فیض نمود.
اساتید

وى نزد استادان فرزانه اى به فراگیرى منطق ، فلسفه ، ریاضیات ، طب ، نجوم و … پرداخت . استادان او عبارتند از:
۱ـ عزالدین حسین جبل عاملى ، پدر بزرگوار شیخ .
۲ـ ملاعبدالله بن شهاب الدین مدرس یزدى :
شیخ بهایى نزد این استاد وارسته به یادگیرى منطق ، فلسفه و کلام پرداخت . ملاعبدالله مدرس یزدى از علماى بزرگ عصر خویش بود. سید علیخان کبیر در کتاب (سلافه العصر) درباره اش مى نویسد: عبدالله پسر حسین یزدى ، استاد شیخ بهاءالدین ، علامه روزگار خویش است . کسى در دانش و تقوا و فضیلت به او نرسد. وى کتابهایى مفید مثل (شرح قواعد) درباره علم فقه و (شرح عجاله ) و (شرح تهذیب ) در علم منطق و … تاءلیف کرده است .
۳ـ ملاعلى مذهب : شیخ بهایى دروس حساب ، هندسه ، جبر و مقابله و هیئت را نزد وى فرا گرفت .
۴ـ مولانا افضل قاضى : شیخ بهایى نزد وى به فراگیرى ریاضیات پرداخت .
۵ـ حکیم الدین (اعتمادالدین ) محمود: شیخ بهایى کتاب (قانون ) نوشته بوعلى سینا را که درباره طب است ، از او فرا گرفت .
۶ـ محمد باقر یزدى
۷ـ احمد کچائى (۵)
شاگردان اش

شیخ بهایى سالهاى دراز به تدریس اشتغال داشت . اندیشه وران بسیارى در دامان درس او تربیت یافتند که نام برخى از آنان به قرار زیر است :
۱٫ ملاصدرا شیرازى
۲٫ ملامحسن فیض کاشانى
۳٫ فیاض لاهیجى
۴٫ نظام الدین بن حسین ساوجى
۵٫ سیدحسین (۶) بن حیدر کرکى
۶٫ سید ماجد بحرانى
۷٫ فاضل جواد بغدادى
۸٫ ملاخلیل غازى قزوینى
۹٫ میرزا رفیع الدین طباطبایى نائینى
۱۰٫ شیخ زین الدین عاملى ، نوه شهید ثانى (۷)
۱۱٫ شرف الدین (۸) محمد رویدشتى
۱۲٫ شیخ محمد بن على عاملى تبنینى
۱۳٫ مظفرالدین على ، که کتابى درباره زندگى شیخ بهایى نوشته است .
۱۴٫ محمدتقى مجلسى ، پدر علامه محمدباقر مجلسى
۱۵٫ شیخ محمود بن حسام الدین جزائرى
۱۶٫ محقق سبزوارى
۱۷٫ ملا عزالدین فرهانى مشهور به علینقى کمره اى ، شاعر معروف
۱۸٫ عنایه الله على کوهپایه اى معروف به قهپایى ، نویسنده (مجمع الرجال )
۱۹٫ هاشم بن احمد بن عصام الدین اتکانى
۲۰٫ شیخ نجیب الدین على بن محمد بن مکى عاملى جیبلى جبعى
۲۱٫ محمد صالح بن احمد مازندرانى
۲۲٫ حسنعلى بن عبدالله شوشترى
۲۳٫ شیخ زین الدین على بن سلیمان بن درویش بن حاتم قدمى بحرانى
۲۴٫ سلطان العلما سیدحسین حسینى مرعشى ، نویسنده حاشیه بر روضه و حاشیه بر معالم (۹)
فرصتهاى ناب

عالمان شیعه همواره در طول تاریخ با پادشاهان ستمگر در نبرد بودند اما گاه مجبور مى شدند براى حفظ اسلام و نجات مسلمانان با دربار شاه همکارى کنند. تلاش آنها براى اصلاح فرهنگ ، اقتصاد، سیاست ، مدیریت و نظام حکومتها بود. آنها هیچ امیدى به پادشاه نداشتند بلکه فقط از او براى اصلاح کشور و رشد تشیع کمک مى گرفتند.
شیخ بهایى نیز از زمره اندیشمندانى است که براى حفظ و گسترش فرهنگ تشیع به دربار شاهان رفت . وى بشدت از آنان متنفر بود. در یکى از سروده هایش آمده است :
نان و حلوا چیست ، دانى اى پسر
قرب شاهان است ، زین قرب الحذر
مى برد هوش از سر و از دل قرار
الفرار از قرب شاهان ، الفرار
فرخ آن که رخش همت را بتاخت
کام از این حلوا و نان ، شیرین نساخت
حیف باشد از تو اى صاحب سلوک
کاین همه نازى به تعظیم ملوک
قرب شاهان آفت جان تو شد
پایبند راه ایمان تو شد
جرعه اى از نهر قرآن نوش کن
آیه لا ترکنوا(۱۰) را گوش کن
حکومت صفویه مذهب تشیع را مذهب رسمى کشور اعلام کرد. فقیهان بلند آوازه شیعه براى استفاده از این موقعیت طلایى ، به دربار صفویه راه یافتند تا بتوانند شاهان صفوى را براى گسترش تشیع به خدمت بگیرند. فرصتهاى ناب پیش آمده در دوره صفویه ، اندیشه وران تیزبین شیعى را بر آن داشت که با تمام تنفرى که از پادشاهان خونریز صفوى داشتند براى ترویج فرهنگ اسلام راستین به دربار راه یابند و خدمتهاى فرهنگى ، سیاسى ، اجتماعى و اقتصادى شایانى بنمایند. تشویق پادشاهان صفوى به بازسازى و احداث مساجد، مدارس علمیه ، زیارتگاه ها، کاروانسراها و … از فعالیتهاى علماى شیعى است . با تلاش جانفرساى این اندیشه وران ، صفویه بستر مناسبى براى جریان یافتن رود پر تلاطم فرهنگ عاشورا گردید و حوزه هاى علمیه شیعه با تلاش آنها جان گرفت و ایران میزبان فقیهان بزرگ جهان شد. کوشش بى امان فقیهان شیعه دستاوردهاى بسیار گرانبهایى در برداشت . همکارى مجتهدان شیعه با پادشاهان صفوى فقط و فقط براى ترویج دین بود.
امام خمینى (ره ) در این باره مى فرماید:
(یک طایفه از علما، اینها گذشت کرده اند از یک مقاماتى و متصل شده اند به سلاطین . با اینکه مى دیدند که مردم مخالف اند (با سلاطین )، لیکن براى ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامى ، ترویج مذهب حق ، اینها متصل شده اند به یک سلاطینى و این سلاطین را وادار کرده اند، خواهى نخواهى براى ترویج مذهب تشیع .
اینها آخوند دربارى نبودند. این اشتباهى است که بعضى نویسندگان ما مى کنند …. اینها اغراض سیاسى داشتند. اغراض دینى داشتند. نباید تا یک کسى به گوشش خورد که مثلا علامه مجلسى ـ رضوان الله علیه ـ محقق ثانى ـ رضوان الله علیه ـ … شیخ بهایى ـ رضوان الله علیه ـ با اینها روابط داشتند و مى رفتند سراغ اینها، همراهیشان مى کردند، خیال کند که اینها مانده بودند براى جاه ….
آنها گذشت کردند، گذشت . یک مجاهده نفسانى کرده اند. براى اینکه مذهب را به وسیله آنها، به دست آنها ترویج کنند.)(۱۱)
شیخ بهایى با اینکه در دربار بود، زاهدانه مى زیست . خانه اش پناهگاه فقیران و نیازمندان بود. او از قدرتى که در دربار داشت براى گشایش کار مردم استفاده مى کرد. سیاست او هدایت کارگزاران حکومت صفوى بود. و در این راه تا اندازه اى نیز موفق گشت .
سفرهاى پر بار

شیخ بهایى مدتها شیخ الاسلام هرات و در آن دیار پاسخگوى احکام شرعى مردم بود. وى پس از مدتى از این سمت کناره گرفت و به سفرهاى علمى و تحقیقى پرداخت .
شیخ بهایى ۳۰ سال در سفر بود. به مصر، سوریه ، حجاز، عراق ، فلسطین ، افغانستان و … رفت و با علما و مردم آن مناطق به گفتگو پرداخت . او مبلغ نستوه تشیع بود و رنج سفر را به جان خرید و براى زنده نگه داشتن فرهنگ شیعى زحمت فراوان متحمل شد. مشکلات سفر در آن دوران فراوان بود. خطر حمله دزدها، گرگها، گم کردن راه ، تشنگى و در بیابان ماندن و ده ها خطر دیگر در برابر اراده پولادین او ناچیز مى نمود. او دل به حجره مدرسه ، دربار، مقام شیخ الاسلامى ، ریاست علماى شیعه و مرجعیت مردم نسبت و براى مبارزه با شبیخون دشمنان اسلام به فرهنگ تشیع در کنج حجره سنگر نگرفت . بلکه میان توده مردم شتافت ، با دردها آشنا شد و آنگاه به مداواى جامعه مریض اسلام پرداخت . او لحظه اى از تحصیل ، تدریس ، تبلیغ ، عبادت و تاءلیف غافل نبود و برخى از کتابهایش را در سفرها نوشت . قم ، کرمانشاه ، گنجه ، تبریز، هرات و مشهد شهرهایى هستند که میزبان قلم او بودند.
این عالم وارسته در سفرها با علماى اهل سنت به گفتگو مى نشست و فقیهان بلند پایه اهل سنت را گرامى مى داشت ، نزدشان زانوى ادب به زمین مى زد و از دانش آنها بهره مى جست . در قدس با (ابن ابى اللطیف مقدسى )، در دمشق با (حافظ حسین کربلایى ) و (حسن بورینى ) و در حلب با (شیخ عمر عرضى ) دیدار کرد.(۱۲)
شیخ بهایى پس از سال ۱۰۰۶ ق . شیخ الاسلام اصفهان بود. اصفهان در سال ۱۰۰۶ ق . از سوى شاه عباس کبیر پایتخت ایران شد. با انتخاب اصفهان به پایتختى ، مهاجرت علماى شیعه از سراسر جهان اسلام به این شهر رونق گرفت . مدت زمانى بعد شیخ از مقام (شیخ الاسلام )ى استعفا داد و از سال ۱۰۱۲ ق . تا سال ۱۰۱۹ ق . به سفر رفت . سپس به اصفهان برگشت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به عنوان (شیخ الاسلام ) ریاست علماى شیعه را بر عهده گرفت .
آثار

شیخ بهایى در علوم مختلف فقه ، اصول ، تفسیر، حدیث ، رجال ، درایه ، ادبیات ، ریاضیات ، جبر، هندسه ، اسطرلاب ، هیئت ، جفر و … آثار فراوانى به زبانهاى فارسى و عربى نوشت .
آثارش عبارت اند از:
۱ـ اثبات الانوار الالهیه
۲ـ الاثنى عشریات الخمس فى الطهاره و الصلاه و الزکوه و الصوم و الحج
۳ـ الاثنى عشریه فى الحج
۴ـ الاثنى عشریه فى الزکوه و الخمس
۵ـ الاثنى عشریه فى الصلوه
۶ـ الاثنى عشریه فى الصوم
۷ـ الاثنى عشریه فى الطهاره
۸ـ اسرار البلاغه : در حاشیه کتاب (مخلاه )، در مصر چاپ شد.
۹ـ الاسطرلاب یا صحیفه ـ عربى ، هیئت .
۱۰ـ اسطرلاب یا (تحفه حاتمیه ) یا (هفتاد باب ) ـ فارسى ، هیئت .
۱۱ـ بحر الحساب ـ ریاضیات
۱۲ـ التحفه فى تحدید الکر وزنا و مساحتا یا (رساله الکر) ـ با (مشرق الشمسین ) چاپ شد.
۱۳ـ تشریح الافلاک ـ در علم هیئت است که در هند و ایران چاپ شد.
۱۴ـ تضاریس الارض ـ با (شرح چغمینى ) چاپ شد.
۱۵ـ توشیح المقاصد یا (توضیح المقاصد): درباره وقایع ایام سال و وفیات علماست که در مصر و ایران چاپ شد.
۱۶ـ التهذیب یا (تهذیب البیان ) ـ درباره علم نحو
۱۷ـ جامع عباسى : درباره علم فقه که در ایران چاپ شد.
۱۸ـ جواب ثلث مسائل عجیبه
۱۹ـ جواب المسائل الشیخ صالح الجزائرى
۲۰ـ جواب المسائل المدنیات
۲۱ـ جهه القبله
۲۲ـ حاشیه اثنى عشریه صاحب معالم
۲۳ـ حاشیه تشریح الافلاک
۲۴ـ حاشیه تفسیر بیضاوى
۲۵ـ حاشیه تکمله خفرى
۲۶ـ حاشیه بر (خلاصه الاقول ) نوشته علامه
۲۷ـ حاشیه بر (خلاصه الحساب )
۲۸ـ حاشیه بر کتاب ذکرى از شهید اول
۲۹ـ حاشیه رجال نجاشى
۳۰ـ حاشیه بر (زبده الاصول )
۳۱ـ حاشیه بر (شرح عضدى بر مختصر الاصول )
۳۲ـ حاشیه فهرست شیخ منتجب الدین
۳۳ـ حاشیه بر (القواعد الکلیه الاصولیه و الفرعیه ) نوشته شهید اول
۳۴ـ حاشیه تفسیر کشاف زمخشرى
۳۵ـ حاشیه مختلف علامه
۳۶ـ حاشیه مطول ـ ادبیات عرب
۳۷ـ حاشیه معالم العلماء
۳۸ـ حاشیه من لایحضره الفقیه ـ حدیث
۳۹ـ الحبل المتین فى احکام الدین ـ در حدیث است که در ایران چاپ شد.
۴۰ـ حدائق الصالحین فى شرح صحیفه سیدالساجدین علیه السلام : از این کتاب فقط بخش کوچکى به نام الحدیقه الهلالیه که شرح دعاى رویت هلال است ، موجود است که به همراه شرح صحیفه سید نعمت الله جزایرى ، در تهران چاپ شد.
۴۱ـ الحریریه : در حاشیه شرح رسائل آخوند خراسانى ، در تهران چاپ شد.
۴۲ـ حواشى شرح التذکره
۴۳ـ خلاصه الحساب : درباره حساب ، جبر و هندسه که تا چند دهه پیش ، جز و کتب درسى بود و در حوزه هاى علمیه و مکتبهاى مدارس جدید تدریس مى شد.
۴۴ـ درایه الحدیث یا (الوجیزه فى الدرایه ) ـ با (خلاصه الاقوال ) علامه چاپ شد.
۴۵ـ رساله احکام سجود التلاوه
۴۶ـ رساله فى استحباب السوره فى الرد على بعض معاصریه
۴۷ـ رساله فى ان انوار سائر الکواکب مستفاده من الشمس ـ درباره اینکه نور سایر سیارات از خورشید گرفته شده است .
۴۸ـ رساله فى حل اشکالى عطارد و القمر
۴۹ـ رساله فى ذبایح اهل الکتاب
۵۰ـ رساله فى الزکوه عجیبه
۵۱ـ رساله فى الصوم عجیبه
۵۲ـ رساله فى قصر الصلوه فى الاماکن الاربعه یا (فى القصر و التخییر فى السفر)
۵۳ـ رساله فى معرفه القبله
۵۴ـ رساله فى المواریث
۵۵ـ رساله فى نسبه اعظم الجبال الى قطر الارض
۵۶ـ رساله القبله
۵۷ـ زبده الاصول یا (الزبده فى اصول الفقه )
۵۸ـ سوانح الحجاز یا (سوانح سفر الحجاز) یا (نان و حلوا)
۵۹ـ شرح اثنى عشریه صاحب معالم
۶۰ـ شرح الاربعین یا (اربعون حدیثا) یا (اربعین بهایى )
۶۱ـ شرح دعاى صباح صحیفه سجادیه
۶۲ـ شرح (شرح چغمینى ) قاضى زاده رومى
۶۳ـ شرح (الفرائض النصیریه ) خواجه نصیرالدین طوسى
۶۴ـ الصراط المستقیم
۶۵ـ صمدیه یا (الفوائد الصمدیه ) ـ درباره علم نحو که براى برادرش عبدالصمد نوشته است و هنوز در حوزه هاى علمیه تدریس مى شود.
۶۶ـ العروه الوثقى ـ در تفسیر سوره حمد که همراه کتاب (مشرق الشمسین ) چاپ شد.
۶۷ـ عین الحیات ـ تفسیر
۶۸ـ کشکول ـ بارها چاپ شده است .
۶۹ـ المخلاه ـ مانند کشکول داراى مطالب متنوع است .
۷۰ـ مشرق الشمسین و اکسیر السعادتین ـ فقه ، تفسیر و حدیث
۷۱ـ مفتاح الفلاح فى عمل الیوم و اللیله ـ دعا
۷۲ـ ملخص الهیئه
۷۳ـ وسیله الفوز و الامان فى مدح صاحب الزمان (عج ) ـ شعر
۷۴ـ شرح تفسیر بیضاوى
۷۵ـ حل حروف القرآن
۷۶ـ شرح من لایحضره الفقیه ـ حدیث
۷۷ـ ترجمه رساله امامیه به فارسى . رساله امامیه نامه امام رضا علیه السلام به ماءمون است .
۷۸ـ حاشیه بر (شرح تهذیب الاصول ) نوشته عمیدى .
۷۹ـ مختصر اصول ، فارسى ، چاپ سال ۱۲۶۷ ق .
۸۰ـ جبر و مقابله
۸۱ـ رساله در حساب ـ فارسى
۸۲ـ فالنامه
۸۳ـ رساله در کرویت زمین
۸۴ـ رساله (جوهر فرد): شیخ بهایى با استناد به ریاضى و هندسه با اقامه ۹ دلیل ، جزء لا یتجزى (۱۳) را ابطال کرده است .(۱۴)
بر بال خیال

شیخ بهایى از شاعران نامدار صفویه است . شعرهاى او بویژه شعرهایى که به سبک عراقى سروده ، بسیار زیباست . وى در اشعارش به بهایى تخلص مى کرد. از وى اشعار بسیارى به زبانهاى فارسى و عربى به یادگار مانده است . از اشعار عربى اوست :
عشاق جمالک احترقوا
فى بحر صفاتک قد غرقوا
فى باب نوالک قد وقفوا
و بغیر جمالک ما عرفوا
نیران الفرقه تحرقهم
امواج الادمع تغرقهم
ـ شیفتگان جمالت سوختند و در دریاى صفات تو غرق شدند
ـ در آسمان بخشایشت بست نشستند و جز جمال تو نشناختند
ـ شعله هاى جدایى آنان را مى سوزاند و امواج اشک آنان را غرق مى سازد.
و نیز از اشعار اوست :
ایها القوم الذى فى المدرسه
کلما حصلتموه وسوسه
ذکرکم ان کان فى غیر الحبیب
ما لکم فى النشاه الاخره نصیب
ـ اى دانش پژوهانى که در مدرسه هستید تمام آموخته هایتان وسوسه است
ـ صحبتهاى شما اگر درباره غیر از دوست (خدا) باشد، بهره اى در جهان آخرت نخواهید برد.
حیف باشد از تو اى صاحب هنر
کاندرین ویرانه ریزى بال و پر
تا به کى اى هدهد شهر سبا
در غریبى مانده باشى بسته پا
جهد کن این بند از پا باز کن
بر فراز لا مکان پرواز کن
تا به کى در چاه طبعى سرنگون
یوسفى ، یوسف بیا از چه برون
تا عزیز مصر ربانى شوى
وارهى از جسم و روحانى شوى
لقمه نانى که باشد شبهه ناک
گر به خاک کعبه ابراهیم پاک
گر به دست خود فشاند تخم آن
ور به گاو چرخ کردى شخم آن
ور مه نو در حصادش داس کرد
ور به سنگ کعبه اش ستاس کرد
ور به آب زمزمش کردى عجین
مریم آیین پیکرى از حور عین
ور بخواندى بر خمیرش بى عدد
فاتحه با قل هو الله احد
ور بود از شاخ طوبى آتشش
ور شدى روح الامین هیزم کشش
ور تو بر خوانى هزاران بسمله
بر سر آن لقمه پر و لوله
عاقبت خاصیتش ظاهر شود
نفس از آن لقمه تو را قاصر شود
در ره طاعت تو را بى جان کند
خانه دین تو را ویران کند
شیخ بهایى به اشعار حافظ و مولوى علاقه وافرى داشت . دیوان اشعار حافظ و مولوى الهام گرفته از آیات و روایات است و مضامین عرفانى بلندى را در بردارد. شیخ بهایى درباره مولوى چنین سروده است :
من نمى گویم آن عالى جناب
هست پیغمبر، ولى دارد کتاب
مثنوى معنوى مولوى
هست قرآنى ، به لفظ پهلوى
حب وطن

پیامبر گرامى اسلام فرموده است : حب الوطن من الایمان (۱۵): علاقه به وطن جزء ایمان است . شیخ بهایى تفسیرى نو از این حدیث ارائه مى کند که بسیار در خور تاءمل است . تقریبا همه افرادى که این حدیث را معنا کرده اند وطن را وطن جغرافیایى و زادگاه دانسته اند. برخى از روشنفکران نیز این حدیث را به چیزى در تاءیید ناسیونالیسم ، وطن پرستى و ملى گرایى تفسیر کرده اند. اما شیخ بهایى در تفسیرى تازه از این حدیث چنین مى سراید:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن شهرى است کو را نام نیست
زانکه از دنیاست این اوطان تمام
مدح دنیا کى کند خیر الانام
اى خوش آن کو یابد از توفیق بهر
کآورد رو سوى آن بى نام شهر
تو در این اوطان غریبى اى پسر
خو به غربت کرده اى ، خاکت به سر
آنقدر در شهر تن ، مانده اى اسیر
کان وطن یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و جان را شاد کن
موطن اصلى خود را یاد کن
زین جهان تا آن جهان بسیار نیست
در میان جز یک نفس در کار نیست
تا به چندان شاهباز پر فتوح
با زمانى دور از اقلیم روح
وصال

نوشته اند: زمانى شیخ بهایى به همراه گروهى از شاگردانش براى خواندن فاتحه به قبرستان رفت . بر سر قبرها مى نشست و فاتحه اى نثار گذشتگان مى کرد، تا اینکه به قبر بابا رکن الدین (۱۶) رسید. آوایى شنید که سخت او را تکان داد. از شاگردانش پرسید: شنیدید چه گفت ؟ گفتند: نه .
شیخ بهایى پس از آن ، حال دیگرى داشت . همواره در حال دعا و گریه و زارى بود. گرچه او هیچ گاه از عبادت غافل نبود ولى اکنون بیش از پیش ، به مناجات و دعا اهمیت مى داد. مدتى بعد شاگردانش از او پرسیدند آن روز چه شنیدى ؟ او گفت : به من گفتند آماده مرگ باشم .
شش ماه گذشت . دوازدهم شوال ۱۰۳۰ ق . (یا ۱۰۳۱ ق .) فرا رسید. مرگ به پیشواز شیخ بهایى آمد. او نیز سبکبال به سوى معبود پر کشید. بیش از پنجاه هزار نفر مردم اصفهان در تشییع جنازه او شرکت داشتند. اصفهان پایتخت صفویه غرق در ماتم بود. ملامحمد تقى مجلسى بر وى نماز گزارد و سپس پیکرش را به مشهد مقدس برد و بنابر وصیتش او را در خانه اش که نزدیک حرم امام رضا علیه السلام قرار داشت ، به خاک سپردند. اکنون آرامگاه شیخ بهایى در یکى از رواقهاى حرم مطهر امام رضا علیه السلام قرار دارد.(۱۷)

پاورقی
__________________________
۱ ـ ریحانه الادب ، محمدعلى مدرس تبریزى ، ج ۴، ص ۱۲۶ ـ ۱۲۹; زین الدین بن على بن احمد عاملى (شهید ثانى ) (مشعل شریعت ) (از مجموعه دیدار با ابرار) على صادقى ، ص ۴۵; اعیان الشیعه ، ج ۶، ص ۵۶ ـ ۶۴٫
۲ ـ در اعیان الشیعه تاریخ تولد وى چنین آمده است : پنجشنبه ، سیزده روز مانده به محرم ۹۵۳ ق . (رک : ج ۹، ص ۲۳۴٫)
۳ ـ اعیان الشیعه ، ج ۶، ص ۵۹٫
۴ ـ محقق کرکى که به نام محقق ثانى نیز مشهور است از فقیهان بلند پایه اى است که به درخواست شاه سلیمان صفوى بین سالهاى ۹۱۶ تا ۹۲۹ ق . از حوزه علمیه نجف به قزوین آمد و در سال ۹۳۶ ق . از سوى شاه طهماسب ریاست علماى شیعه ایران را با عنوان (شیخ الاسلام ) پذیرفت . (شیخ الاسلام ) عنوانى همپایه (ولى فقیه ) در آن عصر بود. پس از وفاتش منصب (شیخ الاسلام ) به شاگردش شیخ على منشار رسید و پس از رحلت او دامادش شیخ بهایى سومین مجتهد جبل عامل است که به عنوان شیخ الاسلام انتخاب شد.
۵ ـ فوائد الرضویه ، شیخ عباس قمى ، ص ۲۴۹ و ۵۰۶; طبقات اعلام الشیعه ، شیخ آقا بزرگ تهرانى ، ج ۵، ص ۸۶ و ۸۷٫
۶ ـ در اعیان الشیعه (سیدحسن ) آمده است .
۷ ـ در اعیان الشیعه آمده است که وى نوه (صاحب معالم ) است .
۸ ـ در اعیان الشیعه (شریف الدین ) آمده است .
۹ ـ کشکول شیخ بهایى ، ترجمه ساعدى ، ص ۶; فقهاى نامدار شیعه ، عبدالرحیم عقیقى بخشایشى ، ص ۲۲۳; طبقات اعلام الشیعه ، ج ۵، ص ۸۵ و ۸۶; اعیان الشیعه ، ج ۹، ص ۲۲۴٫
۱۰ ـ (و لا ترکنوا الى الذین ظلموا فتمسکم النار) (سوره هود، آیه ۱۱۳) به ستمگران تکیه نکنید که آتشى شما را فرا خواهد گرفت .
۱۱ ـ صحیفه نور، ج ۱، ص ۲۸۵٫
۱۲ ـ طبقات اعلام الشیعه ، ج ۵، ص ۸۷٫
۱۳ ـ اتم : کوچکترین جزء یک عنصر که با چشم دیده نمى شود و سابقا آن را جزء لایتجزى مى پنداشتند. فرهنگ فارسى ، محمد معین ، ج ۱، ص ۱۳۷ و ۱۳۸٫
۱۴ ـ ریحانه الادب ، ج ۳، ص ۳۰۸ ـ ۳۱۲; امل الامل ، شیخ محمد بن حسن حر عاملى ، تحقیق سیداحمد حسینى ، ج ۱، ص ۱۵۵ و ۱۵۶; اعیان الشیعه ، ج ۹، ص ۲۴۴ و ۲۴۵; فلاسفه شیعه ، ص ۴۲۹٫
۱۵ ـ سفینه البحار، شیخ عباس قمى ، ج ۲، در ذیل کلمه وطن .
۱۶ ـ وى یکى از عرفاست .
۱۷ ـ الکنى و الالقاب ، شیخ عباس قمى ، ج ۲، ص ۱۰۱٫

محمود مهدى پور


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.